![]() |
![]() |
|
| من دلم می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ ....... |
|
اسمت را می گذارم فردا تا نوشته ها یم ، صندلی و صبحانه ام چون افتابگردانی به رقص در اید. اسمت را می گذارم « صدا » تا سخن بگویی و دره ، مرا نبلعد هیچکس با هیچکس نیست من خواب خوبی می دیدم . کلمه های زندانی دندان های کلید شده شان را نشانم می دهند و استخوانهایم به مسیر یخ ها زل می زنند " مینا دست غیب " سلام به همه دوستای گلم اول از همه چی از اینکه یه هفته ای غیبت داشتم از همگی عذر می خوام چون واسم یه مسافرت یهویی به دیار خاله جان پیش اومد و هنوز هم تو مسافرت دارم سیر فوکولم ...... امیدوارم که این نبودم را به حساب بی لطفی نذاشته باشین و بدونین که اینترنت در دسترس نبود چون اصولا مودم اینجا همیشه در بستر بیماری به سر می بره و اجازه رفتن به کافی نت هم به دلیل مسائل سیاسی امنیتی الان صادر شد ( شهر کوچیک همینش بد هس دیگه ، یه تازه وارد که بره اونجا هزاران هزار چشم زیر نظر دارنش ..... بخصوص اگه اون ناشناس من باشم ) و مهمتر از همه اینکه پاییز هم باز رفت و تنهام گذاشت ........ پاییز هم با همه برگ ریزون هاش تموم شد ..... وای که باید یه سال دیگه تحمل کنم تا بازم پاییزکم از راه برسه ....... تا پادشاه رنگ رنگی فصلها بازم بهم سلام بده پس همینجا از پاییز خدافظی می کنم و به شب یلدا سلام و به زمستون خوش امد می گم ......... ما که بارون پاییزی زیاد نصیبمون نشد ( ولی شنیدم می گفتم از وقتی من که اومدم خونه خاله شیراز بارون اومده ) الهی حداقل زمستون پر بارون و برفی داشته باشیم به امید دیدن لحظه ای مملو از باران شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 18:6 توسط دختر بارونی |
|
|
z { "چشم " چشم یک روز گفت :« من در ان سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است . این زیبا نیست ؟» گوش لحظه ای خوب گوش داد ، سپس گفت :« پس کوه کجاست ؟ من کوهی نمی شنوم » انگاه دست درامد و گفت :« من بیهوده می کوشم ان کوه را لمس کنم ، من کوهی نمی یابم » بینی گفت :« کوهی در کار نیست ، من ان را نمی بویم .» انگاه چشم به سوی دیگری چرخید ، و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفتگو شدند وگفتند :« این چشم یک جای کارش خراب است .» " جبران خلیل جبران " x y
شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 16:18 توسط دختر بارونی |
|
|
z { " گریز " دردی حس نمی کنم ولی زندگیم آسان نیست می دانم بهترین دوستم خودم هستم کسی اهمییت نمی دهد ولی من بسی نیرومند ترم تا اخرین نفس نبرد می کنم برای گریز از این دنیای راستین دروغین سرنوشت دست نخورده نخواهم شد گرفتار و اسیر این دایره بی پایان حلقه حماقت رفتن به راه خود رفتن به سوی ازادی یگانه با ذهن خود انها نمی بینند بی نیاز به شنیدن گفته های انان زندگی از ان من است تا زندگی کنم ان را به شیوه خود تجاوز می کنید به ذهنم و نابود می کنید احساساتم را ..... به من نگویید که چگونه باید انجام دهم کارم را ..... دیگر اهمییت نمی دهم دارم جانب خودم را ..... و می بینم درونتان را مغزم را پر می کنید با به اصطلاح معیار های خود که می گوید من در اشتباهم ؟ گسستن از راه و رسم های رسوم درونتان پی بردن به دیدگاه های تیره و تارتان می بینی ، می کوشند که چکش را پایین بیاورند هیچ ، زنجیر لعنتی نمی تواند من را پایین نگه دارد " زندگی از ان من است تا زندگی کنم ان را به شیوه خود " " جیمز هتفیلد " x y
سلام به شما ها که قطره قطره بارون وجودم هستین ..... فعلا نمی خوام از دلم بگم چون خیلی بارونی شده و منم حوصله دلم و چرندیاتش رو ندارم و رهاش می کنم به حال خودش . ولی همین الان خواهری م یه جکی تعریف کرد که خیلی جالب ناک بود .. یه روزی به یه بنده خدا که بماند از چه طایفه ای بوده ( یعنی لازم به گفتم نیست ) می گن با ریسمان جمله بساز ؟ می گه می تونم انگلیسی بگم می گن اره خیلی خوب هس خلاصه ژست می گیره و سینه صاف می کنه و می گه : no risman too pageing خداییش خوشکل بود بخند دیگه ............. شاد و شاد تر از همیشه باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 1:23 توسط دختر بارونی |
|
|
" صبحگاهي که هوا ابري بود
نمی تونم درست بنویسم ......... یه بغض عجیب سر تا سر دلم و وجودم و احساسم رو گرفته ...... پارسال همچین روزی رفتی نه ازدلم فقط از پیشم ...... از کنارم یادته وقتی می خواستی بهم بگی که می خوای بری ، گفتی : امروز بیا همش بخندیم ،همش خوش باشیم ، چون امروز می خواد یه اتفاق بد بیفته ، یه دلهره عجیبی گرفتم ولی الک الکی می خندیدم ، می خندیدیم ....همون جُک تکراری رو می گفتیم و عین دیوونه ها می خندیدیم ، یادت می یاد قبل از اینکه بهم بگی واسم شعر " اهای خوشکل عاشق رو خوندی " چقد خندیدیم چون هیچ کدوممون کامل بلدش نبودیم ...ولی .... ولی خنده هامون زیاد رو لب هامون نموند بارونکم ..... گل خنده هامون زود پژمرد بارونکم ، خیلی زود گفتی باید از هم جدا شیم اونم فقط و فقط به خاطر من ، گفتی وگرنه به من ضربه می خوره ....... چقد از خودم بدم اومد ، اگه یه ادم دیگه ای بودم حتما الان هم با هم بودیم ............ اگه ...اگه یه ادمی بودم که می تونستم همه نیاز هاتو برطرف کنم ...... الان با هم بودم .... هیچی بهت نگفتم بارونکم ، هیچی ........ نگفتم بمون .....نگفتم نرو فقط گفتم که رفتنت رو سر من ننداز ، بهونه رفتنت رو به گردن من ننداز ...... تو فقط به خاطر خودت می ری نه به خاطر من هیچی نگفتم بهت ، نگفتم نرو ، چون نمی تونستم بگم ......چون نمی خواستم صدای گریه هامو بشنوی ، نمی خواستم التماس دلم رو بشنوی ........ نتونستم هیچی بهت بگم ، وقتی فهمیدی که دارم گریه می کنم ، سرم داد کشیدی گفتی مگه من چی ام ، مگه من کی ام که تو اینجوری می کنی گفتی مگه 5 ماه بیشتر هس که ما با همیم گفتم : نه 5 ماه و 17 روز ، با یه حالتی غریب و اکنده از دلسوزی گفتی : بمیرم واسه تو عزیزم .......... 5 ماه و 17 روز بود که بودی ، چقدر زود می خواستی بری ...... سهم من ، سهم یه دختر بارونی که تو بارونش بودی ، از تو فقط همین بود ، بارونکم خیلی زود بود واسه رفتن ..... خیلی زود بود ...... می دونی که دوستت داشتم ....می دونم دوسم داشتی ......... چون قرار بود 1 ماه بعد زنگ بزنی بهم ولی 24 روز بهد بهم زنگیدی ، همون روز دیدمت ..... نیم ساعت ..... حالت خیلی بد بود ، خیلی به قول خودت مریض بودی ........ به همون چیزی که باعث جدایی مون شد می گفتی مریضی..... امیدوارم که الان خوب شده باشی ..... خیلی وقتا می خواستم این احساس ها رو دور بریزم ..... نتونستم خیلی وقتا خواستم فراموشت کنم ....... نشد دیگه نمی تونم بنویسم .... ولی احساس می کنم که خیلی اروم شدم ...... خیلی ...........الان خیلی به گریه کردن احتیاج دارم ...! شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 16:13 توسط دختر بارونی |
|
|
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه همه غصه های دنیا توی سینه منه توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام پشت این پنجره می شینم و اواز می خونم منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم زیر بارون انتظار رنگ تازه ای داره منم عاشقترم انگار وقتی بارون می زنه بعضی وقتا که می یای سر روی شونه ام می زاری تموم غصه ها رو از دل من بر می داری اما این فقط یه خوابِ ، خوابِ پشت پنجره وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره غم می شینه تو حنجره ..........
چه روزایی بود... چه روزی بود پارسال ، 11/اذر دقیقا یک سال پیش ، همین ساعت ، همین موقع ، همین لحظه ، بارون شروع کرده بود به باریدن ، وقتی دیدمت گفتی : منم بارونم ، بارون ........ گفتی : اسم منم بارونِ ؛ گفتم : وای چه بارون تو بارونی شده امروز با هم پیاده زیر بارونا اومدیم ، از سر پل زرگری ـ از حوالی خونه شما ـ تا اخر چمران ـ خونه ما ـ به عبارتی تمام چمران رو پیاده روی کردیم ، دیدیم که فاصله خونه هامونم زیاد نیستا ، ولی چقد دل تو از دل من دور بود ........... البته طبق اون چیزی که نشون می دادی یادمِ اون روز از همیشه زیباتر شده بودی ، یکم که بارون تند شد چترت رو باز کردی و گرفتی رو سرت و رو سرم ، خودم رو کنار کشیدم و گفتم : تو که اینقده ادعای بارون داری حالا چرا زیرش چتر می گیری رو سرت ، چترت رو بستی و تو هم شدی عین خودم گفتم نمایشگاه کتاب بودم ، گفتی خوب واسه منم یه چیزی می خریدی ........ خریده بودم ، کتاب : " عاشق تر از عشق " که " سوزان پولیس " نویسنده اش بود .بهت دادم و گذاشتی اش تو جیبت ............. بارون محاصره مون کرده بود ، فقط صدای تو رو می شنیدم و صدای بارونو ........ با هم داد کشیدیم ، بلند بلند شعر " چشمهای تو " شعری که خودم واست گفته بودم و تو هم روش ملودی گذاشته بودی و با هم خوندیم ، فریاد می زدیم ، گوش فلک رو از صدامون کر کردیم مطمئن بودیم که هیچ ادمی صدامونو نمی شنوه ، چون فقط من و تو داشتیم مستقیما از نعمت بارون استفاده می کردیم و زیر بارون رژه می رفتیم همه عشقم رو ، همه حرفام رو ریختم تو اون شعر و واست داد کشیدم ، اونقدر بلند گفتم که بشنوی ولی بازم صدای قلبم رو نشنیدی ، بازم دست و پا زدن دلم رو جلو پات دیدی و مثل همیشه به رو خودت نیاوردی ، همه چیزی رو که تو دلم بود دیدی ولی به رو خودت نیاوردی ، می دونستم تو هم همون چیزایی که تو دل من هست ، تو دلت هست ، ولی متاسفانه هیچکدوم ابراز نمی کردیم _ مرده شور این غرور های بیجا رو ببرن _ چه روزی بود اون روز نمی دونستم که این دیدار ، اخرین دیدار عاشقونه ما هس ، اولین و اخرین دیدارمون زیر بارون ، نمی دونستم چی تو سرت می گذره ، خودت گفتی که می خواستی همون روز بهم بگی ولی نگفتی ، گفتی که چون تو خونه تنها بودم یعنی مریم نبود ، _دقیقا مثل امروز که نه مریم هست و نه محمد ، بازم با مامان و بابا تنهام _ اون روز بهم نگفتی ، ولی به نظر من از بارون شرم کردی که نگفتی .......... اره بارونِ من ، اون اخرین دیدار بارونی ما بود ، 4 روز بعد بهم گفتی که ............................ اره بارونکم ، یک سال گذشت ، ببین من سالگرد تک تک خاطره هامونو بدون وجود تو و با یادت جشن می گیرم ؛ کاش بارون هم می بارید تا این شادیم رو با اونم تقسیم می کردم .. دیگه نمی تونم چیزی بگم ، همه بغضم رو هم با شعر : living to love you که sara connor می خونه فرو دادم تو دلم و هنوز نترکیده هنوزم واسم یه دنیا می ارزی ، مهم این نیست که با منی یا بی من ، مهم اینه که یه جایی رو این کره خاکی ..... هستی ..... نفس می کشی ...... زندگی می کنی ....... اگه حتی بدِ بدی ، ولی هستی اگر چه از تو فقط یه خیال و یه رویا سهم من هس ، ولی من به همینشم راضی ام " گذشتم من ز سودای وصالت مرا تنها رها کن با خیالت " شاد باشین و بارونی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:31 توسط دختر بارونی |
|
|
" اگر تو باز نگردی امید امدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد " " حمید مصدق "
سلام دوستان من الان دلم نگرفته ، ولی کسی نمی دونه که چرا این روزا " چرا های " من گل کرده ؟ ولی الان فقط یکی از چرا هام رو می پرسم ببینم چرا من نمی دونم که باید این شعر مصدق رو به کی بتقدیمم ؟ بعضی وقتا احساس کمبود دوست داشتن میکنم حس می کنم چقدر احتیاج دارم که یکیو دوست داشته باشم ، یعنی دوست داشتن دلم کم شده ..... دوست دارم یکی باشه که من بخوامش اونم بخواتم ، من دوسش داشته باشم اونم دوسم داشته باشه ، وقتای تنهاییم به اون پناه ببرم (بعد از خدا ) ، وقتای دلتنگیم کمکم کنه .......... تنها شرطشم اینه که منو بفهمه ، که متاسفانه تا حالا همچین کسی پیدا نشده یعنی هیشکی رو ندیدم که حرفامو درک کنه ، زبونم رو بفهمه ، بفهمه که چی می گم ، چی میخوام کلا معنی منو بفهمه چرا همچین کسی نیست ......... چرا شخص ایده ال من گم شده ، شایدم اصلا به وجود نیومده ، شایدم موقع خلق من خدا یادش رفته که همزبون منو بوجود بیاره همراهم رو خلق کنه ، اخه به نظرم هر کسی وقتی که ساخته می شه همراهش هم همراهش به وجود می یاد ، یعنی خدا یه روح تو وجود اون دو می دمه ، که همدیگرو درک کنن ، همدیگرو دوست داشته باشن ولی همراه من کجاس ....... کسی که خدا به اسم من بوجودش اورد الان کجاست ، چرا اون دنبال من نمی گرده ، چرا همش من باید دنبال اون بگردم ............. شایدم قرار نیست که پیداش کنم تا همیشه تنهایی راه زندگی رو برم ......... نمی خوام ............................................ ولی اصلا چرا من اینجوری شدم ، چرا فکر می کنم که همچین کمبودی پیدا کردم ؟ هر کی همراه منو ، نیمه گمشده منو ، بارون گمشده منو دید خبرم کنه . اگر به وبلاگ من امدی ای مهربان برای من همراهم رو بیار شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:14 توسط دختر بارونی |
|
|
دستان ناپیدایت را بر قلبم گذار واگر شایستگی دنبال کردنت را دارم تسخیرم کن " جبران خلیل جبران "
خیلی دلم گرفته ،،،،،،،،، کاشکی زود فردا بشه تا حد اقل خواهرم بیاد ........ کاشکی من می فهمیدم چی می خوام از زندگی ...... کاشکی می فهمیدم تو دل صاحب مرده من چی می گذره ..... چرا " منه " خودم رو گم کردم ...... چرا یه "من " که قبولش ندارم شدم ، یه " من " که حتی خودم واسش تره هم خورد نمی کنم .... چرا واسه خودم همش خودم رو می زنم به کوچه علی چپ ........ چرا جواب هیچکدوم از سوالهامو نمی دونم ؟ همچنان شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:13 توسط دختر بارونی |
|
|
"وامروز ؛ یاد آور نوزدهمین پاییز زندگیم است . امروز ، نوزدهمین آذر کمان دار خود را بر پاییز عمرم گستراند . آری امروز دخترکی بارانی پای بر این کره خاکی نهاد . پس ؛ پای به زندگی گذاشتنِ هر پاییز عمرم را جشن گرفته ، و تا ابد به یاد این روز خواهم زیست " ” دختر بارونی "
سلام امروز تولدمه ........... به نظرم واقعا امروز یه روز خاص هس واسم یه جورایی دلم خیلی گرفته ، دوست ندارم بزرگ شم ، ثانیه ها و لحظه های عمرم تند و تند دارن می یان و می رن و منم همراهشون بیهوده دارم می گذرم .......................... کی تموم می شم کی این دختر بارونی تا ابد اسیر خاک می شه ؟.......... همیشه از این سن بدم می اومد ، عاشق 17 سالگی هستم ، البته هم 17 هم 16 بهترین سالهای عمر ادمی ، می دونین به نظرم تا 17 سالگی ادم هر چقدر هم که بزرگ باشه ولی بازم بچه اس ،تو 17 سالگی با اینکه ادم دیگه تقریبا به رشد فکری می رسه و بزرگ می شه ، ولی هنوز می تونه بچه بازی در بیاره ، هنوز می تونه هر کاری رو که دوست داشت انجام بده بدون اینکه بخواد جواب پس بده ، چون همه می گن : بچه اس ولش کنین هر کاری که می خواد بکنه ....... ولی 18 سالگی نه ، به نظرم بدترین سن ادمی هس ، چون ادم نه بزرگ هس و نه بچه ، نه می تونه ادای ادم بزرگ ها رو در بیاره و نه می تونه کارای بچه بازی کنه ، یعنی بزرگ شدن هنوز براش زود هس و بچه بازی هم واسش دیر ، 18 سالگی سنی هس که ادم باید خودشو برا بزرگ شدن اماده کنه ،در صورتی که هنوز شیطنت های بچگی ترکش نکردن و وسوسه اش می کنن ، از همینش متنفرم ......... از 19 سالگی به بعد هم که دیگه ادم باید ادای ادم بزرگ ها رو در بیاره ، دیگه باید به کل زندگی اش رو عوض کنه ، باید عادت های بچگی رو ترک کنه ، دیگه نمی تونه شیطنت های بچگی رو تکرار کنه ......... چون هنوز تجربه اش نکردم نمی تونم ببینم ازش خوشم می یاد یا نه ............. امیدوارم که سخت نباشه ............................... به نظر شماهایی که گذروندینش یا توش هستین سخته ؟ شاد باشین و بارونی قربون همتون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 0:11 توسط دختر بارونی |
|
|
بارش اولین بارون ارتباط های بارونی قطره بارون های پیشین |
| درباره این بارونسرا |
پیراهن خیس ابر
تنپوش من است صد باغ تبر خورده در اغوش من است این زندگی کبود _ این تلخ بنفش زخمی ست که سالهاست بر دوش من است |
| قطره بارون های قدیمی |
|
مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|