![]() |
![]() |
|
| من دلم می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ ....... |
|
خدايـــــــــــــــــــــا
نمی دونم باید چیکار کنم از وقتی که فهمیدم پیدا شده انگار همه دنیا رو بهم دادن ولی حالا ........... اون دفتر مال منه ، چرا نمی فهمه اون دفتر همه احساسات من توشه ، مال منه پس چرا بهم نمی دتش دفتری که هر جا می رفتم باهام بود ، هر وقت دلم می گرفت چند بیت ازش می خوندم اروم می شدم رو از 5 مرداد تا حالا ندیدم .... دلم واسش شده یه ذره چرا باید اینطوری می شد دفتری رو که من به هیچکس هیچکس نمی دادم همون بار اول دادم دست کسی که همه می گفتن یه دختر فراری بوده ، هر دقیقه اش رو با یه پسر می گذرونده ، هر لحظه از در یه خونه بیرون می اومده ... چرا اینقده ساده بازی در اوردم ... بعدش 2 ماه دنبال دفتره دویدم ولی اخر سر گفت که تو تاکسی جاش گذاشته ...... حالا هم تو یه شهر دیگه پیدا شده ولی دست کسی افتاده که به هیشکی نمی دتش منم فقط یه شماره از خونه اون کسی که بهم خبر داده دارم اون کسی که به من خبر داد می شه عمه همون کسی که الان دفترم دستش هس گیجم گیج گیج از اون روز هیچی از خدا نخواستم جز دفترم از وقتی هم که دیدم دیگه دارم می ترکم ... نمی خواستم حتی یه بیت شعر بگم ، رو اوردم به وبلاگ نویسی تااااا الان دقیقا از 5 مرداد تا حالا من که هر وقت احساساتم گل می کرد واسه تخلیش شعر می گفتم ، دیگه سعی کردم هیچی شعر نگم تا دفترم به دستم برسه دیگه خودم رو ممنوع الشعر کردم ... ولی فقط روزایی که بارون می اومد رو نتونستم جلو خودم بگیرم نمی دونم چی نوشتم ..... نمی خوام هم ویرایش کنم نوشته هامو ، چون اینا رو در حالی نوشتم که خداییش چشام جز اشک هیچی نمی دیدن و نفهمیدم چه چیزایی بلغور کردم دیگه نمی تونم هیچی بگم فقط می گم که امیدوارم که چشاتون هیچوقت بارونی نشه فقط دلتون بارونی باشه و احساساتتون و خودتون اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 21:17 توسط دختر بارونی |
|
|
خدا وکیلی عشق از این بیشتر ......... دوست داشتن از این بزرگ تر ........ محبت از این عمیق تر ....... علاقه از این شدید تر ....... و یه دل از این عظیم تر ........ کی دیده ؟ ..................... " اخرین نامه " سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیوونه همیشگی فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال منو اگه بخوای رنگ گلهای قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منم اینجا هوا پر از غمه از خوبیات هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقتو واست بگم به اخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی نمی دونی چقد دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات ، نوازشات، بوسیدنت، به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و صبور هلاک یه نگاهته من می دونم همین روزا عشق من از یادت می ره بعدش خبر می دن بیا که داره دوستت می میره روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم نکنی تو دود اون شهر غریب یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطیفت رو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور آبت رو یه وقت ناغافل نشکنی اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم از وقتی رفتی اسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه گلدون شمعدونی مون هم عجیب واست دلواپسه مثل یه بچه که بار اوله می ره مدرسه تو از خودت برام بگو بدون من خوش می گذره دلت می خواست می یومدم یا تنها رفتی بهتره از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون همش یه چشمم به دره چشم دیگم به اسمون یادت می یاد گریه هام رو ریختم کنار پنجره داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره یادت می یاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم امروز دیدم دیگه دار منو فراموش می کنی فانوس ارزوهام رو داری خاموش می کنی گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست با اینکه من خوب می دونم جواب نامه با خداست عکس های نازنین تو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه می شه اسمت رو وقتی می یارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگفتم چشات رو از چشم من هیچوقت نگیر حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار های خونمون پر از غصه و غمه تحملی که تو دادی دیگه داره تموم می شه مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه دلم واست شور می زنه این دلو بی خبر نزار تو رو خدا با خوبی هات رو هیچ دلی اثر نزار فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب که هر صفحه اش قصه چند تا درده و چند تا عذاب می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن نورشون رو بدرقه راهی خنده هات کنن نامه داره تموم می شه مثل تموم نامه ها اما تو مثل اسمون عاشقی و بی انتها یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می زاره .... دختر بارونی همون که بیشتر از همه دوست داره " مریم حیدر زاده " ...................
بارون که به کل از ما قهر کرده پس تو ای دوست اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 15:32 توسط دختر بارونی |
|
|
تو که نیستی ..... تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درختها ، و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرد . تمام گنجشکان که از نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند تو را به نام صدا می کنند هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون آیینه پاک آب می نگرند تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه من . تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر به چشم هم زدنی میان آنهمه صورت تو را شناخته ام به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ ، آیینه ، دیوار ، بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هر چه در این خانه است غبار سرد بی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من غیر تو یاد همه چیز را رها کرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته من در این امید عبث در شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی ! " احمد شاملو "
وااااااااااایی که چقده زیباست وقتی می بینی دو نفر اینقده به هم علاقه داره ، وقتی ببینی دو نفر اینقده به هم عشق می ورزن یکی اینوره دنیا .... اون یکی اون ور دنیا یکیشون این شعر رو داد به من که واسش تایپ کنم ، می دونم که می خواد بفرستتش واسه اون یکی ......... موقع تایپ کردنش اینقده ذوق داشتم که حتی منکه همیشه " آ " هام رو " ا " مینویسم ایندفعه همه کلاه های رو هم گذاشتم ( " آ " ) نمی دونم این عشقشون ثمری داره یا نه ولی امیدوارم به هر اون چیزی که می خوان ؛ البته اگه صلاح باشه ؛ برسن به راستی اگه عشق نبود ادم چیکار میکرد ؟ *** یه حس غریب دارم از بیکاری دارم می پوسم این روزا خیلی بد سر در گمم ....... از صبح تا شب الافم یه بغض بزرگ و عجیب همه وجودم رو گرفته ... چرا هیشکی نمی تونه منو بفهمه ؟ توقع بزرگی هس نه ؟ وقتی خودم خودم رو نمی فهمم توقع دارم بقیه بفهمن که من چی می گم و چی می خوام ........... اصلا هم به قول افشین : غم دنیا رو بی خیال غصه فردا رو بی خیال *** راستی راستی امروز تو این کافی نتی که می یومدم عضو شدم تا یه ذره کمتر پام در بیاد بازم ببخشین اگه زیادی نوشتم تو رو خدا دعا کنین که اینجا هم یه ذره بارون بیاد تا روحم رو یه پاک سازی حسابی بکنه. اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:10 توسط دختر بارونی |
|
|
با ارزوی تو ، ارزوی همیشه گویی در این گوشه غم امشب من ازادم ، ازاد و راستی را ، عجب عالم پر شگفتی ! با عالمی غم دلم می تپد شاد ... *** م _ امید
سلام به همگی الان خیلی دلم گرفته ، اخه از این به بعد نمی دونم به مدت چند وقت ، خیلی کم می تونم بیام تو اینترنت ، اخه استفاده از اینترنتم بی رویه شده بود و پول تلفن از اون حدیکه نباید می زد بالا ، زد بالا و منم تنبیه شدم و مودم رو برداشتن ......................................................... ............................................................... ............................................................ .............................. نمی دونم این جریمه تا کی به طول می انجامه ، ولی به روزی دلخوشم که تموم شه اگه کمتر پست زدم یا اگه کمتر به شما ها سر زدم تو رو خدا رو حساب بی معرفتی و فراموشی نذارین چون فعلا راه دیگه ای ندارم ، ولی سعی می کنم زود به زود بیام الان دلم خیلی پُره ...... شعر " اخرین معشوق " مجید رو گوش می دم .... خیلی اروم و ارامش بخش هس ، ولی وقتی کسی نباشه که این شعر رو بهش بتقدیمی یا بهت بتقدیمه از لذتش می کاهه.... ........... بعضی وقتا می گم کاشکی اصلا هیچوقت تو پرشین لاگ نیمده بودم و فقط مثل گذشته اونجا یه خواننده می موندم تا یه نویسنده ... تا کارم هم به اینجا ها کشیده نمی شد .... یکی نبود بگه دختر اینهمه کاغذهای بی زبون رو سیاه کردی ، اینهمه دفتر پُر کردی چی عایدت شد که حالا اومدی اینجا داری یه وبلاگو هم از چرندیات خودت پُر می کنی ... الان یه شعر اومد تو ذهنم که نمی دونم چه ربطی به الان داره ولی می نویسمش : همیشه حرف های تازه ای بود هزاران حرف بود و وقت محدود ولی وقتی که رفتی باورم شد که دیگر اخرین فرصت همین بود نمی دونم مال کی هس ..... ولی از اینجا از شاعر این شعر هم عذر می خوام که شعرش رو بدون ذکر نام شاعر اینجا نوشتم ..... اعصابم از دست این اسمون چسب دوقلو شدمون هم خورد هس که یه ذره نم پس نمی ده پریروز که بارونمون تموم شد ، دیگه نیمده منم همون پریروز از فرط خوشحالی زدم بیرون و تو راه با یه انار که تو جوی اب بود مسابقه دادم و اخر هم ازش زدم جلو ( باور کن اونم چون فهمید من دیوونه بارونم و با دیدنش از خود بیخود شدم ، خودشو کشید کنار که یه وقت بیماری من به اونم سرایت نکنه ) تازه بارونکم هم کلی تشویقم کرد ، تازه بارونکم واسم شعر هم خوند .... ولی به هر حال کللللللللللی زیر بارون راه رفتم ... خیس خیس شدم ولی اخرش خورشید خانوم اومد بالا و منم که پیاده داشتم بر می گشتم خونه هنوز کلی راه داشتم ، خورشید خانوم هم با گرمای دلفریب خودش ما رو از روز اولمون خشک تر کرد ، ولی هر کاری کرد دل بارونیه بارون خوردم رو نتونست خشک کنه ... وای که خیلی حرف زدم ...... ببخشید عین همیشه شاد باشین و بارونی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 11:40 توسط دختر بارونی |
|
|
هنوز وقتی بارون می یاد دلم عشق تو رو می خواد می گم به هر قطره بارون بگین به دیدنم بیاد
سلام به همگی ببخشید که یه مدتی نتونستم بهتون سر بزنم همونطور که تو پست قبلیم هم گفتم مسافرت بودم و نمی تونستم بیام ..... خلاصه الان حالم از همیشه بهترتره چون هم خاله رو دیدم و هم اینکه از 60 کیلومتری شیراز که رسیدم داشت بارون می اومد تااااااا ...... و تقریبا کمبود بارونم یه جورایی بگی نگی تامین شد ، ولی خداییش خوب استقبالی بود ..... صبح هم دست مامانی رو گرفتم و بردمش بیرون و چرخیدیم ، اخه خونه خاله که بودم زنگ زد و گفت که دختر تو نمی خوای بیای یکم بریم زیر بارونا با هم بریم بیرون ...هی بارون میاد و یاد دیوونه بازیای تو می افتم ..... منم جو گیر شدم و ظهرش راه افتادم خلاصه زیر بارونا خدا رو عمیق تر حس کردیم و صفایی کردیم ........ شاد باشین و بارونی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 16:47 توسط دختر بارونی |
|
|
بارش اولین بارون ارتباط های بارونی قطره بارون های پیشین |
| درباره این بارونسرا |
پیراهن خیس ابر
تنپوش من است صد باغ تبر خورده در اغوش من است این زندگی کبود _ این تلخ بنفش زخمی ست که سالهاست بر دوش من است |
| قطره بارون های قدیمی |
|
مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|