تبليغاتX
دختری که معتاد بارون بود ....
من دلم می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ .......

سلام

این پست واسه خدافظی از یه سرباز فدایی وطن : " میلاد دوست خوب همه پرشین لاگی ها  " هست ، که می خواد به خدمت مقدس سربازی اعزام شه .

اخه دولت با انصاف می خواد هر چی که تو این بیست و اندی سال میلاد خان تو خونه باباش خورده  و خوابیده  رو از تو حلقومش بکشه بیرون و تلافی اونهمه پول اینترنتی  که بابای عزیزش نوش جان مخابرات کرد رو سرش در بیاره .

میلاد جان قبول کن که سربازی شتریه که در خونه همه گل پسر ها  ( اعم از مامانی و غیر مامانی یا به عبارتی بچه ننه و غیر بچه ننه ) می خوابه و تا سوارت نکنه و با خودش نبرتت پادگان ول کن معامله نیست .

 

میلاد در حین انجام وظیفه .............

 

البته این روزا که سربازی رفتن از اب خوردن هم اسون تره به عبارتی بس ساده و صریح : " خونه خاله هس "

و من واقعا این جمله رو با چشم خودم دیدم و اگه قبولش نداشتم دیگه الان قبولش دارم  : داداشی من همچنان داره به انجام دادن این خدمت می پردازه  تو سطح شهر که هس (یعنی رنگ پادگان رو به خودش ندیده جز 2 ماه اموزشی ) ..... لباس شخصی هم که هس (بدون اینکه امريه باشه و هر چیز دیگه ای.... ) خلاصه تا یکی دو ماه پیش  که قرار بود همکاراش برن لار واسه ماموریت ، داداش منم گفته بود که منو هم ببرین می خوام برم دوستام رو ببینم ( اخه دانشجوی لار بود ) خلاصه روز قبلش بهش گفتیم که می ری ؟ گفت که نه فکر نکنم بزارن که برم  .........
گذشت تا فردای اون روز که دیدیم ظهر نیومد خونه گفتیم شاید کارش طول کشیده ولی شب دیدیم که تلفن داره زنگ می خوره نگاه کردیم دیدیم که شماره خاله جانم بود که اونام لار زندگی می کنن ، وقتی که بنده گوشی رو برداشتم  دیدم که به به صدای برادر جانم هس که از اون طرف خط می یاد .... گفتیم که مگه تو فردا نمی خوای بری سر کار ، گفت :نه .......... گفتم بابا پس سربازیت چی ؟ گفت که من به سرهنگِ گفتم که می رم یه سری به خالم بزنم و بیام ولی بهم گفتن که نمی خواد بیای تو خونه خالت بمون ما برات غیبت رد نمی کنیم ..... مرخصی هم لازم نیست که بگیری ....

اینجوری شد که دیگه بنده به واقعیت داشتن جمله : " ملت می رن سربازی یا خونه خاله " پی بردیم .

ولی میلاد جان هر چی که باشه اموزشی جای خودشو داره و اینکه امیدوارم بهت کلاغ پر خوش بگذره ،  سینه خیز ها هم همگی مبارکت باشه و   همون ساچمه پلو معروف هم نوش جانت باد ؛ البته میلاد خودش می گه که کلاغ پر و سینه خیز تو مرامش نیست   ولی کور خودندی میلاد خان ، کلاغ پر لازمه هر اموزشیه ، و سینه خیز هم تکامل کننده هر اموزشی.

البته بیشتر از اینکه این اموزشی به تو سخت بگذره به مادرت سخت می گذره ، چون این میون مادر ها هستن که یه دل سیر آبغوره می گیرن  و اگه عین مامان من باشن که خواب رو از چشم خدا و 12 امام و 14 معصوم و به عبارتی از 124 هزار پیغمبر می گیرن  و میارتشون وسط و قسمشون می ده که یه حصار دور گل پسرش  بکشن ، که یه وقتی خدایی نکرده ، دور از جون ، ازشون کار نکشن ؛ که مبادا یکی بهشون بگه بالای چشمت ابرو و ....

خلاصه میلاد جان خوش بگذره .......

 و از شوخی گذشته امیدوارم  سختی نکشی ( که نمی کشی ) و زودی تموم شه و برگردی به شهر اسمون سوراخ خودتون ، مواظب خودت باش و بدون که اینجا همه منتظرتن ، مخصوصا یه دختر بارونی که منتظر برگشتن بارونیت می مونه ، البته نه با چشم بارونی     .... با دل  و وجودی بارونی تر از قبل .

خوش بگذره ولی بدون که اینجا جات خیلی خیـــــــــــــــــــلی خالیه .  ببخشید (این من نبودم نفس خبیث کیوون بود)

شاد بمونی و بارونی

 

...................... میلاد و رفقا

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

شاد باشین و بارونی

دختر بارونی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:43  توسط دختر بارونی | 

غبار فاصله ها با همه تیرگی هایش ذرات محبت را  اشکار می سازد که ندای عشق را در جاده طویل  فراق به صدا در می اورد و قلب نیازمندم را با زنگ امید می نوازد

......

 

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو  دارد

سر من مست جمالت دل من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

گل صد برگ ز پیش تو فرو ریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان

همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد

اگرم در نگشایی ز ره بام در ایم

که زهی جام لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام بر ایم به دو صد دام در ایم

چه کنم اهوی جانم سر صحرای تو دارد

 

شاعر ..... ( نمی دونم )

 

باز بارون ............................

 

امشب تصمیم گرفتم که هیچی ننویسم ..

؟؟؟

؟؟؟؟؟؟

همه چی تو همین شعر و قطعه اغازین نهفته شده .

ولی از همینجا روز مقدس و بزرگ و پاک والنتاین رو به همه عاشق ها تبریک می گم

به امید روزی که دنیا پر از عاشق بشه و عطر لطیف عشق تو جای جای این جهان سرد پاشیده شه .

امروز خدا هم روز والنتاین رو بهم تبریک گفت ، یه بارون لطیف و ریز و تند بهم هدیه داد ... محشره  

منم این بارونو تقدیم می کنم به همه شمایی که عاشقین ...........

 

و به تو ...

 

 

والنتاین مبارک ....

 

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

شاد باشین و بارونی

 

تو..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:43  توسط دختر بارونی | 

تو امدی ز دور ها و دور ها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

....

.........

نگاه کن

تو می دمی و افتاب می شود

" فروغ "

 

تولدت مبارک ....

 

تولدت مبارک ..................

روز شروعت مبارک .............

روز طلوع گریه هات مبارک .........

روز 18/11/84 تو مبارک ..................

همه 18 بهمن های زندگیت مبارک ..........

 

به دنیا اومد ، یه ادم کوچولوی دیگه ، یه نفر به ادمهای این کره خاکی اضافه شد ،...

قسمت این بود که این یکی بچه بمونه ،

زیبا . دوست داشتنی . معصوم . پاک و یه پسر دایی عزیز و خوشکل

***

خیلی دوست داشتم اسمشو یکی زنده کنه ، چه زیباتر شد که توسط نوه اش اسمش زنده شد

بابابزرگ اونا اسمتو برداشتن و گذاشتن رو پسر کوچولوشون تا همیشه زنده تر و جاودانه تر در یاد ها  باقی بمونی .

فردای اون روز که اومدم سر قبرت ، تو دلم یه جشن بزرگ بود  ،چون یکی اومد که هم اسم تو هس..

وقتی اسمتو دیدم که اینقدر زیبا و پاک و مطهر رو یه تیکه سنگ نوشته شده ،...... دیگه جلو چشمام رو نگرفتم .......... ولی بابایی بالاخره یکی اومد که بتونه نسل تو رو و اسم تو رو زنده نگه داره .

........................

کاش این بچه بتونه راهتو ادامه بده بابایی .... کاشکی

این بچه مقدسه چون اسم تو روشه ،

این بچه هم جاودانیه چون اسم تو روشه ،

این بچه پاکه چون اسم تو روشه ،

این بچه همون رضا کوچولو هس که اسم تو روشه ........

 

این دفعه واسه من نه فقط و فقط  واسه رضا کوچولوی من دعا کنین  ....

واسش دعا کنین

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

بارونی باشین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 12:33  توسط دختر بارونی | 

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید

و دید

در میان کوچه باران تند می بارد ...

" فروغ "

 

بابا این بارون هم داده دستمون خداییش ، یه نم میاد قطع می شه ، دو تا قطره می باره خسته می شه .......... گذاشتتمون سر کار .

 

.....

 

راستی

یه دعای کوچیک می خوام ولی به وسعت یه زندگی .......

تو رو خدا دعا کنین

اون بچه ای رو که هنوز تو شکم مادرشه ،

اون بچه ای که مادرش واسه سالم به دنیا اومدنش هر نوع سختی رو با جون خریده ،

اون بچه ای که دکترا به مادرش واسه دو سه روز دیگه نوبت عمل دادن ،

و

اون مادری رو که تو این 9 ماه که با یه بچه تو یه جسم زندگی میکرد ، هر روز 2 تا امپول می زد ، که بچه اش سالم بمونه و تو این 9 ماه دووم بیاره

تو رو خدا واسه سالم موندن هر دوشون دعا کنین

این روزا دعا ها خوب مستجاب می شه ....... تو رو خدا این مادر و فرزند رو هم دعا کنین ....

 

.......

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

بارونی باشین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 2:26  توسط دختر بارونی | 

سلام

امروز اول محرمه ......

بالاخره محرم هم با دهه غم انگیز و پر فیضش از راه رسید

نمی دونم چرا ولی امسال یه حس و حال عجیبی دارم .... الان چندین روزه که منتظر اومدنشم

..............

دلم واسه همه نذری پختن ها....دلم واسه همه نوحه های این دهه تنگ شده ..... واسه همه سینه زدنها ..... زنجیر زدنها

یادش به خیر قبلنا که خیلی بچه تر بودم تو محلمون که یه هیات درست میکردن که هم شامل زنها بود و هم مردا ..... مردها دسته رو راه می انداختن و جلو می رفتن و نوحه می خوندن و زنها هم پشت سرشون یه دسته داشتن ولی الان فقط یه هیات مردونه هس و بس ........

کاش الانم عینهو اون موقع ها بود ..... خداییش یه صفای دیگه ای داشت

..........

پارسال یه اتفاق عجیبی واسم افتاد که هیچوقت نتونستم سرسری بگیرمش

روز عاشورا معمولا تو محل ما یه هیات درست می شن و یه تعزیه خونی کوچولو راه می ندازن ، هیچوقت نمی تونستم برم ، اخه هر سال خودمون روز عاشورا نذری داریم ، ولی پارسال دلم کشیده بود که برم نگاه کنم ، هر جوری که بود رفتیم

یه تعزیه خونی ...... یه خیمه .... اسب و .....

تا اخرش واسادیم ، خیلی خیلی شلوغ بود ، نمی دونم چند صد نفر می شدن ولی خیلی شلوغ بود ، اخرش بود دیگه که می خواستن مثلا خیمه امام حسین رو به اتیش بکشن ، من فاصله ام از اونجه یه ذره دور بود ، نه که خیلی ولی نزدیکش هم نبودم ، وقتی که اتیشش زدن ، ناخواسته اشک از چشم همه سرازیر شد ، خیمه داشت می سوخت که دیدم یه تیکه از اتیشش اومد و صاف افتاد رو مقنعه من و همون جایی که تیکه کوچولو اتیش افتاده بود سوخت و سوراخ شد ، ..............

.................

یه حس عجیب بهم دست داد که هنوز نفهمیدم ناشی از چی بوده ، هر کسی یه جور تعبیرش کرد ، اولین کسی که بهم گفت گفت  که امام حسین طلبیدتت ، ...................و

هنوز نفهمیدم معنیش چی بوده ولی خودم خداییش وقتی اون اتفاق افتاد برام یه دلهره عجیب همه وجودمو گرفته بود ،

کاش عوض نشده بودم ...... پارسال دقیقا از 11 / اذر می تونم به جرات بگم که پاک ترین روزای زندگیم بود ولی تا اخر اسفند بیشتر به طول نیانجامید  ، اون موقع ها خدا بیشتر از هر موقعی دوسم داشت ، خیلی ایمانم قوی شده بود ...... خیلی ، همه کارا روبراه بود ، احساس امنیت داشتم ، ولی لعنت به شروع امسال تا اواسط ابان ، به جرات می گم کثیف ترین روزای زندگیم بود ، با وجودی که خودم خودمو نمی بخشم ولی بازم با بی شرمی تمام از خدا طلب بخش دارم

.........

حس می کنم تو این دهه می تونم یه شخصیت تکونی حسابی بکنم ، همه اون غبار هایی که روی ایمانم گرفته رو پاک کنم ، بایدخودمو برگردونم به : مهناز زمستون 83

کاش امسال هم یه ندا از طرف امام حسین بهم برسه ....... کاشکی

............... منتظرم

 

یا حسین ...

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

بارونی باشین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 2:30  توسط دختر بارونی | 

خودش گفت :

یا علی

مهناز

..........

و از قول شاعر گفت :

بارون  رو قلب شیشه ها

هی جا می زاره رد پا

مثل تو که رو قلب من

پا رو گذاشتی بی صدا

***

ولی همشهری گلم " خواجه حافظ " می گه :

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی    گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت         بمردمی نه بفرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را          ز لعل روح فزایش ببخش انکه تو دانی

من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست     تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و اب است       اسیر خویش گرفتی بکش چنانکه تو دانی

امید در کمر زر کشت چگونه ببندم                دقیقه ایست نگارا در ان میان که تو دانی

                              یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

                             حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

***

و دلم هم می گه :

احساس می کنم تازه دارم پوست می ندازم

می گه می خواد دروازشو باز کنه

می گه می خواد خودشو گردگیری کنه ، جارو کنه

باغچه هاشو اب بده ، علفهای هرز رو از توش بکنه

و گل خوشبوی " تو " رو بکاره

دقیقا یه روز قبل از اینکه این حرفا رو تحویلم بده ، نمی دونم چرا ولی همش می گفت که یه چیزی توش سنگینی می کنه و ازم خواهش میکرد که خالیش کنم ، منم بهش اجازه دادم و یه خودکار و یه کاغذ برداشتم و بعد از چندین ماه همش رو رو کاغذ اوردم و چهار تا شعر تو یه صبح تا ظهر با حرفهاش واسش گفتم و به قول خودش تخلیه شد و خودشو خالی کرد و هر چی که توش بود رو بیرون کرد و با همشون خدافظی کرد و تنها  شد و در رو هم از تو قفل کرد ، ولی ..........

نمی دونست داره واسش یه مهمون ناخونده می رسه

***

رفتم که ازعقلم یه چیزایی بپرسم ولی دیدم که قلبم زود تر از من رفته پیشش و داره مخ زنی می کنه و ....

وقتی دوباره رفتم پیشش و ازش کمک خواستم دیدم .... اووووه داره کپی حرفایی رو که قلبم تحویلم داد رو می زاره کف دستم

منم راهم و کشیدم و از همون راهی که رفته بودم برگشتم

***

یا علی گفتیم و عشق اغاز شد ....

 

ولی هنوز یه جورایی گیجم ، یعنی بیشتر از گیج بودنم شوکه هستم هنوز ، هنوز فکر می کنم که دارم خواب می بینم

.................

تو ..... همون تویی که الان داری این پست رو می خونی می گی من خواب بودم یا بیدار ؟

می گی به حرف کدوم یکی از اون بالایی ها گوش کنم (با اینکه هر همشون یه چیز تحویلم دادن) ؟

ها ؟

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

شاد باشین و بارونی

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 1:46  توسط دختر بارونی | 

علت عاشق ز علت ها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست  

عاشقي گر زين سرو گر زان سر است

عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هر چه گويم عشق راشرح و بيان

چون به عشق آيم خجل باشم از آن

گرچه تفسير زبان روشن گر است

ليک عشق بي زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

 

اول از همه این شعر رو که نمی دونم از کیه تقدیمش می کنم به همون کسی که خودش خوب می دونه که کیه ...

 

یه نماز تووووووووووووپ ....

 

شبی وقتی می خواستم نماز بخونم هر چی گشتم دیدم چادر نیست یعنی همش تو کمد تو اتاقی بود که بابام خوابیده بود و منم رفتم که چادر بردارم ولی چون بابام با کوچکترین صدایی بیدار می شه یه نگاه بهش کردم و دلم نیومد برم در کمد و بابام بیدار شه ، اومدم بیرون دیدم که یه چادر رو مبل افتاده بود نگاش که کردم دیدم چادر جشن عبادتم بود ........یه چادر با زمینه سفید رنگ و گلهای ریز 2 میلی متریه ابی و صورتی ..... وای که چه ذوقی داشتم اون روز یه دختر بچه 9 ساله بودم که از وقتی رفتم کلاس سوم همش منتظر بودم که بیان و بگن که جشن عبادتمون کی هس ...چقده شعر خوندیم اون روز ، یادمون دادن که جلو کی روسری بپوشیم و جلو کی نه ، یادمون دادن که دیگه بهمون واجب شده که روزی 5 بار باید حتما با خدا حرف بزنیم ، حتما شکر گذاری نعمت هاشو کنیم ...... الان ؛ هم چادرش رو هنوز دارم ، هم جانمازی که بهمون تو اون روز دادن ، هم عکسی که تو مدرسه با یه تاج گلی که گذاشتیم رو سرمون و ازمون گرفتن رو دارم ، ولی بچگی م رو دیگه ندارم  ........

خلاصه چادر رو کردم سرم و وقتی نگاه کردم دیدم که تا زانوم بیشتر نیست ، تازه یادمه اون موقع ها وقتی میکردمش سرم ، رو زمین جارو میکرد ....و وقتی طبق عادت معمول چادر رو پیچیدم دور سرم دیدم که یکی دو وجب هم اومد بالای زانوم ........شروع کردم نماز خوندن  نمی گم حس و حال اون روز رو داشتم ولی یه جورایی حس میکردم هنوزم می تونم مثل گذشته بی شیله پیله و بی مقدمه با خدام حرف بزنم ......

اخر اخرش که می خواستم سلام نمازم رو بدم دیدم که حدود 2 سانتی از درزش شکافته که یادم اومد به روزایی که با دختر عمو و دختر عمه ها جمع می شدیم ( 4 نفر بودیم که همسن بودیم ) و با هم مامان بازی می کردیم ... می رفتیم یا تو یه اتاق یا اگه هم تابستون بود تو حیاط .... چادر هامونو می بردیم و می زدیم سر هم و به این ور اون ور هم گیرشون می نداختیم و باهاشون یه خونه می ساختیم و عروسک هامون و ظرف و ظروف بازی مونو هم می بردیم توش و با هم یه مامان بازی توپ راه می نداختیم ... یادمه یه عروسک داشتم که خیلی خیلی دوسش داشتم ،( یه عکس هم از روزای اولی که خریده بودیمش و هنوز سالم بود ازش دارم ....) یه روز دیدم پاش ترک خورده .... چون خیلی دوسش داشتم باهاش ساختم و ولی یه بار نمی دونم چی شد که پاش از وسط نصف شد ... دادمش به بابام و گفتم پاشو واسم درست کنه و اونم یه چسب پارچه ای سفید رنگ برداشت و پیچید دور زانوش و گفت که واست گچش گرفتم ..... بعد هم رفت یه عروسک دیگه واسم خرید اما حتی 10 دفعه هم باهاش بازی نکردم ...... با همون قبلی فقط عشق می کردم .....یه کیف هم داشتم هووووو پر از لباس بچه که همشون قد عروسکم بود ...... هر دفعه یکیشو بهش می پوشوندم ......

یادش به خیر چقد بازی میکردیم .... چقده دعوامون می شد ....چقده به عروسک دختر عمه ام که حرف می زد حسودیم می شد .......

دلم واسه همشون تنگ شده  ، واسه عروسکم که نمی دونم الان ازش چندین بار پلاستیک دست دوم درست کردن ، واسه همه لباسهایی که بهش می پوشوندم ، واسه اون دامن پشمی مدادی رنگم که یه جیب کوچولو پشتش بود و تا رو زانوم بیشتر نمی یومد ، حتی واسه کتکی که یادمه چون یه روز ظهر بی اجازه رفته بودم خونه عموم اینا که بازی کنم تو راهرو از بابام خوردم ، واسه شوهر های خیالی که داشتم که همیشه اسمشون یا حمید یا امین یا وحید و یا ارش بود تنگ شده .....چقده با دختر های عمو بزرگم دعوامون می شد ، چقده تو کوچه عمه ام اینا ( اسمش کوچه عمه ام اینا بود چون توش فقط کوچه دو تا عمه ام بود و اون ورش باغ بود) ظهر ها پتو پهن میکردیم و بازی می کردیم و بعضی موقع ها خواهرم و دختر عمه ام که 4 / 5 سالی از ما بزرگتر بودن افتخار می دادن و تحویلمون می گرفتم و می اومدن باهامون بازی ..........

چه روزگاری بود .........

چقد زود گذشت و الان هم جز چند تا دونه عکس و یه مشت خاطره و یه کوله بار حسرت هیچی ازشون نمونده

...........

 

الان هم اینا رو در حالی دارم می نویسم که چادرم هنوز سرمه و دلم نمی یاد درش بیارم ...

میدونم خیلی نوشتم و خیلی سر در اوردم ......

پس

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

شاد باشین و بارونی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:47  توسط دختر بارونی | 
 
بارش اولین بارون
ارتباط های بارونی
قطره بارون های پیشین
درباره این بارونسرا
پیراهن خیس ابر
تنپوش من است
صد باغ تبر خورده
در اغوش من است
این زندگی کبود
_ این تلخ بنفش
زخمی ست که سالهاست
بر دوش من است

آدرس قطره های بارونم
پرنده مهاجر (داداش سهراب)
حکایت دایی بیلاد با "مانی"و"مهراد"
عشق پاکه بهار و مرتضی
آمین
بچه اژدهای خواننده
هفت اقلیم
عروسک مو مشکی
لبخند اشک
ستاره
من هستم ( ساسان )
شعر و دکلمه نویسی مارال
صخره مهربون
سنگ صبور
سوخته
فیقولی
رویای مامان نرگسی
رویای برفی
مطهر جونم
اکیا
تابلو بازاره این چند تابلو
انجمن الکیون ...
آرشیو قطره های بارونم
قطره بارون های قدیمی
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
آدرس قطره های بارونم
سرگذشت دو قطره بارون
بابابزرگ مهربون خودم ( هفت اقلیم )
فقر و درویشی
گروه فرهنگی هنری " بی تا "
بابک (بابکس خودمون )
امینو کوپرز (گنجشکی ......)
شاپری ( غم زیبا )
نرگسی جونم
تنهایی
دختری که عاشق مادرش بود ولی ....
گور فریاد های مرده !
باز مانده از پرشین لاگ
خرابات (همشهری خیالی من)
پسری که با بارون مشکل داشت .....!!!
عابد و سراب
مریم های صورتی پرپر
صهبای چشمون سیاه
مرا بیدار کن از این کابوس بیداری
هیچستان " آرش هنرمند "
طنز خوشمزه
مسیحِ عادی
گل اقای عزیز و مهربون خودم
آبی تر از خسته
عاشقانه های شهاب
کسری پیرو
رودخونه
الهه برگ ریز
سنگ صبور
مولود
مشق عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دختر بارونی