تبليغاتX
دختری که معتاد بارون بود ....
من دلم می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ .......

امسال هم بهار
با قامت کشيده وبا عطر آشنا
بيهوده در محله ما پرسه مي زند
بيهوده ميکشاند شاخ اقاقيها
بر او بنال بلبل غمگين که سالهاست
شادي٬
آن دختر ملوس ٬
از خانه رفته است..........


" سیاوش کسرایی "

 

سلام به همگی.

امسال هم تا جند ساعت دیگه اسباب کشی می کنه و می ره به خاطره ها ، امیدوارم که هر وقت به خاطره هاتون نگاه می کنین تو شیرینیشون غرق شین

 

هر روزتان نوروز ..... نورزوتان پیروز

" با همین دیدگان اشک الود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو به گل به سبزه درود "

" عید همگی مبارک " امیدوارم که سالی خوب و سرشار از زیبایی داشته باشین ، و به هر اون چیزی که می خواین برسین . و سالی سرشار از احساساتی بارانی و اندیشه هایی بارانی و عظمتی بارانی ، و دلی به وسعت باران داشته باشید .

از همینجا هم عید رو به خواهر جونم "مریم عزیزم " که همین دیروز بازم بهش یه نارو سنگین زده شد تبریک می گم و می خوام بدونه که هر کسی نمی تونه لیاقت اونو و قلب دریایی اش رو داشته باشه ... امیدوارم که امسال واسه اونم سالی سرشار از شور و شعف باشه .

و امیدوارم که روزها و لحظه هاتونو هم بیهوده نگذرونین و فردا نشینید بگین چقدر روزها داره زود می گذره ، چون این روز ها نیستن که دارن می گذرن ، این عمر شما و زندگیه شما هس که داره تند و تند می گذره و ...... درسته زندگی ارزش وقت تلف کردن نداره ولی عمر شما ارزشش بیشتر از ایناس .

***

اینو هم ، تنها برای تو می نویسم ؛ شاهزاده باران

" تو بهاری !!

نه .......

بهاران از توست ...

از تو می گیرد وام ،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

اگر به وبلاگ من امدی برای عیدی من ای مهربان ، باران بیار .

شاد باشی و بارونی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:43  توسط دختر بارونی | 

سلام .

امروز وقتی داشتم دفترچه یادداشت کامپیوترم رو می گشتم ، از این تیکه اش خیلی خوشم اومد البته فکر کنم مربوط به اواخر آبان باشه ، ولی خیلی ازش خوشم اومد و گفتم بیارمش اینجا ، البته با یه ذره سانسور چون  به جای " ........ "  چیزایی بود که پاکشون کردم ، و دیگه نمی خوام حتی یادم بیاد .

 

****

به راحتی نمی شد این صحنه رو ول کرد................

 

وقتی رفتم تو حیاط طبق  عادت معمول واسادم سر ماه رو دادم باد حرف یعنی به عبارتی سرشو درد اوردم ، داشتم ازش کمک می خواسم ، می خواسم که بره ضامنم بشه پیش خدا تا " ........... "  ، اخه بهش گفتم که تو یه ماه هسی منم یه ماه (نزنین تو ذوق بچه ، خوب منم ماهم دیگه )، تو یه اسمون سیاه داری که همیشه باهاشی خوب چرا من نباید یه اسمون بارونی داشته باشم که همیشه باهام باشه ، بهش گفتم که تو یه اسمون داری که بی اون نمی تونی وجود داشته باشی ، یعنی وجود تو بستگی به وجود اسمون داره ، اخه من تا حالا ماه بدون اسمون ندیدم ، ولی من چیکار کنم ، " ............ "  اسمون منه ، وجود منم بستگی به وجودش داره ، بستگی به بودنش داره ، خوب بعد از کلی وقت باهاش داشتم درد و دل می کردم واسه همینم چیزای بزرگ ازش خواستم ؛ خلاصه هی من باهاش حرف می زدم هی اونم می رفت پشت ابرا قایم می شد ، من جام رو عوض می کردم تا تو دسترسم باشه ، می رفت پشت شاخه درخت ها بازم جامو عوض می کردم که ببینمش ، می رفت پشت ستونی که جلوم بود ، بازم رفتمُ پیداش کردم ................

اخر بهش گفتم که خداییش من هر چی گفتم گوش دادی یا همش به فکر قایم موشک بازی های خودت بودی ؛  ولی بازم مثل همیشه فقط نگام می کرد ، با نگاهش باهام حرف می زنه ، فهشم می ده ، سرزنشم می کنه یا بعضی موقع ها هم بهم می خنده ، تشویقم می کنه ، تازه بعضی موقع ها هم که جو گیر می شه بوسم می کنه ........ ولی این دفعه تو نگاش یه جورایی خنده بود و شیطنت .... نفهمیدم که معنی اش چی بود و چه ربطی به حرفای من داشت . !

"ماه" منو خیلی دوست داره ، خودم می دونم ، ولی نمی دونم چرا؟، شایدم چون اسمشو دزدیدن و گذاشتن رو من ، (هر کی از دزدی بدش می یاد ولی این حال می کنه ) تازه اولها حسودیش می شد به من که چرا من پسوند" ناز " دارم ولی خودش نداره ، ولی کم کم براش عادی شد و خودشو با این شرایط وفق داد ؛  ما اینیم دیگه

خلاصه تو  این  قایم موشک بازی و درد دل های ما با ماه ... یهویی چشمم افتاد  بالای سرم  که دیدم وااااااای رو مهتابی بالا سریم یه گنجیشک ناناز خوابیده بود ؛ خیلی معصوم بود خیلی ، بعد که گنجیشکَ رو دیدمش تازه فهمیدم که چرا ماه هی داشت باهام قایم موشک بازی می کرد ؛ اخه می خواست منو بکشونه اون ور چون نمی خواست وقتی که داریم با هم صحبت می کنیم یعنی وقتی که من باهاش درد و دل می کنم کس دیگه ای صدامونو بشنوه ...... بعد یادم افتاد به گربه شیطونم که اون طرف تر تو تخت خوابش خوابیده بود . بعد دیدم واقعا ماه هم حق داشته که هی می خواست منو بکشه اون طرف .

 

دلم واسشون تنگیده ........

 

خودمونیما ماه هم خیلی زرنگه ها ..........

ولی فکرشو کنین ، شب ،،،،،، وقتی که اسمون سیاه باشه ،،،،، یه چراغ نورانی به اسم ماه هم وسطش خودنمایی کنه ،،،،،،،  بالای سرت ببینی که یه گنجیشک کوچیک ، خوابیده ... تو ارامش ..... با لذت و یه گربه کوچولو هم اون طرف تر تماشایی خوابیده و با هر تکون خوردن تو چشمهاشو باز می کنه و طوری نگات می کنه که هر لحظه فکر می کنی الان می خواد بپره رو پات ( عادت گربه ام همینه فقط می چسبه به پا )  و  باز می خوابه

 

واقعا این صحنه رو " وجود ماه و یه گنجیشک معصوم و خواب رو و یه گربه ناناز و شیطون رو " نمی شد به اسونی از دست داد ........ نمی شد

 

*****

ولی الان دیگه نه اثری از گنجشک کوچولو هس رو مهتابی ، و نه اثری از گربه نانازم تو تخت خوابش .... این روزا دیگه با ماه تنهای تنها هستیم ، ولی .... ولی دیگه حال و هوای اون شب تکرار نمی شه ، ولی دلم به یه درد دل اساسی با ماه نیاز داره

راستی امشب "چهارشنبه سوری " خیلی مواظب خودتون باشین ، کارای خطرناک هم نکنین . امیدوارم که به همتون خوش بگذره و این سنت نیک و بزرگ رو هم با بعضی کارای مزخرف از بین نبریم .

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار .

شاد باشین و بارونی

 

تنها برای تو می نویسم ؛ شاهزاده باران .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 2:38  توسط دختر بارونی | 

.............

 

بعضی موقع ها خدا همه  بد بختی ها رو به  به بعضی ادمها یا نه ، بعضی خونواده ها می ده....

درسته که هیچ کاره خدا بی حکمت نیست ولی اینهمه بدبختی .....

.........

امروز از خونه خاله اینا اومدیم ، واسه روحیه ام خیلی خوب بود ، چند روز جدایی مطلق با همه چیزهایی که داغونم میکرد و همه کسایی که ذهنم و دلمو اشفته میکردن ، به عبارتی یه فرار بود از همه چی ؛ چند روزی راحت بودم و بی دغدغه .

ولی ..... وقتی اومدم مامانم یه خبر بهم داد که داغونم کرد ، داغون

پسر دوست مامانم  که یه هفته از من بزرگتر بود رو با چاقو کشتن ............ کشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

یه هفته قبل از من به دنیا اومده بود با این تفاوت که من بچه اخر خونواده بودم و اون بچه اول  خونواده  

هیچوقت ندیدمش ، فقط عکسشو دیده بودم ،

چهره اش به حالت شطرنجی واسم تداعی می شه ، هنوز حرف مامانش تو گوشمه ، چقدر مامانش و خالش اینا اذیتم میکردن ، چقد همه چی زود می گذره ..... چقد زود همه خنده ها تو قالب اشک از چشم ادم پایین میاد .

..........

دو تا داغ تو دو روز متوالی واسه یه خونواده

 

دایی همین پسر ، که فکر کنم بیست و پنج / شش سال بیشتر نداشت و ازدواج کرده بود ؛ بچه که بوده مریضی قلبی داشته و خونواده اش همه زندگیشونو همه دار و ندارشونو می فروشن و می برنش اون ور اب و عملش می کنن تا خوب شه ، پریروز وقتی که خبر مرگ پسر خواهرش رو بهش می دن بس که حالش بد می شه و گریه می کنه می برنش بیمارستان ؛ و بهشون می گن که : مغزش ایست کرده ................. و امروز اونم مرد .......

پسری که اینقدر با دردسر زنده موند اینقدر راحت مرد .

زنش حامله هس ، 4 ماهش هس ........ 4 ماه  ؛ 5 ماه دیگه یه بچه به دنیا می اد که پدر می خواد ولی ........ دیگه هیچوقت پدری نداره که دست نوازش سرش بکشه ، دیگه هیچوقت بوی پدرش رو حس نمی کنه ، دستای پدرش رو لمس نمی کنه ، .....

 

حالا قاتل این دایی هم همون کسی هس که پسر خواهرش رو کشت .

 

نمی دونم رضایت اون پسر قاتل رو می دن یا نه ؛ ولی واقعا نامردیه که رضایت بدن ، من خودم هر وقت می شنیدم که یه نفر رو کشتن می گفتم با اعدام این قاتل که اون طرف زنده نمی شه ، هیچوقت راضی به محکوم به اعدام شدن یه نفر نبودم ، ولی الان می بینم واقعا نمی شه از همچین کسی گذشت ، نمی شه ..... و الان هم از ته دل ارزو می کنم که رضایت ندن .

...............

الان فکر کنم یه ذره سبک تر شدم ، شما ها هم که الان زحمت خوندن این مطالب رو به خودتون دادین زحمت فرستادن دو تا صلوات واسه شادی روح اون دو تا عزیز رو هم به خودتون بدین ..... اینشالا که روحشون الان تو بالاترین جای اسمون شاد شاد  باشه .

امروز می خواستم بعد از 5/6 روز بیام و به همتون سر بزنم ولی ....... نمی دونم بتونم یا نه ، خداییش حالم خیلی بده ، بهتر بشم حتما میام و یه قطره بارون هم واسه همتون هدیه میارم ........... مرسی که تو این چند روز هوامونو داشتین

 

و اینو هم : تنها برای تو می نویسم ؛ شاهزاده باران .

دختر بارونی

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار .

شاد باشی و بارونی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 2:24  توسط دختر بارونی | 

" نگاه سخن گو "

گفتم : این چشم جاودانه تو

با که اسرار خویشتن گوید؟

وین سخن گو ، نگاه سحر آمیز

با کدام اشنا سخن گوید؟

گفت : با انکه اشنا سخنی

از دلارام من ، به من گوید

" رهی معیری "

 

تنها برای تو می نویسم : شاهزاده باران ..........

 

تنها برای تو می نویسم  ؛ شاهزاده باران  .

برای تو .......

 

شاهزاده باران یعنی ابر ، یعنی منشاء ، یعنی سرچشه باران ، یعنی تو .

تو یعنی ابر ، یعنی جایی که دخترکی بارانی در ان می زید ، از ان طلوع می کند ، با ان اوج می گیرد ، از ان سرشار می شود و با ان تکرار می گردد ،

تو ابر منی ...... و اگر روزی نباشی شاید ، لحظه ای نه شاید بیشتر همچو شبنمی بر گلبرگ مخملین گلی بنشینم که با نور افشانی طلایی رنگ خورشید خواهم مرد ...

 

تنها برای تو می نویسم ؛ شاهزاده باران .

برای تو که قطره بودم بارانم کردی .

برای تو که تنها بودم و دلدارم کردی .

بی کس بودم و عاشقم کردی .

غریب بودم و اشنایم کردی .......

 

تنها برای تو می نویسم ؛ شاهزاده باران .

برای تو که خود منبع بارانی و منه حقیر باران هایم را بدرقه راهت می کنم .

برای تو که خود سرچشه بارانی و منه حقیر برایت باران هایم هدیه می اورم .

برای تو که خود بارانی هستی و منه حقیر برایت از بارانی بودن می گویم .

برای تو که خود خودِ بارانی و منه حقیر برایت از باران می نویسم .

پناهم باش .

پناهی بارانی ، از چنس باران ، با عطر باران ،

با رنگ باران ، به پاکی باران ، و به لطیفی باران.

پناهم باش .

 

با تقدیمه قطره بارانی که در دل دخترکی بارانیست باز هم : تنها برای تو می نویسم ؛ شاهزاده باران.

* دختر بارونی *

.................

می خواستم خیلی ننویسم ( از ترس لُنده دادن های گل اقا )  ولی همینکه انگشتامو گذاشتم رو کیبورد دیدم که دیگه برداشتنشون کاره حضرت فیل هس  ، در هر صورت دیدم حالا که به خودم اجازه همچین کستاخیی رو دادم که واسه  " شاهزاده بارونم  " بنویسم ، حداقل یه قطره بارونِ تو دلم رو واسش مو شکافی نکنم حیفه ....

و راستی اینکه بازم قرار شده که دوباره کوچ کنم به سرزمین بارون ندیده خاله جون واسه همینم شاید یه مدت نتونم بیام اینجا و نتونم بهتون سر بزنم ، ایندفعه گفتم که مثل دفعه قبل رو حساب بی معرفتی نذارین .  دور از جون دلم هوای بارون کرده بود ولی دارن پستم می کنن به سرزمین همیشه افتابیه خاله جون که صده ای یه بار هم بارون به خودش نمی بینه .

شماها هوای ما و اینجا رو داشته باشین .........

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار .

شاد باشی و بارونی

دختر بارونی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:12  توسط دختر بارونی | 

 

 

به کسی بر نخوره

 

به کسی بر نخوره بر نخوره

من یکی پنجرمو می بندم

اینهمه پنجره باز بسه

من به قاب اینه می خندم

به کسی بر نخوره بر نخوره

من یکی پیش خودم می مونم

در شب بی کسی و بی حرفی

برای دل خودم می خونم

خواب بودم بیدار شدم

اشتی کردم با خودم

به کسی چه این صدا این حنجره مال منه

کی مثل من لحظه هاشو زیر اواز می زنه

کی بجز من می تونه خاطره هاشو بشماره

جز خود من کی به فکر موندن و سر رفتنه

به کسی بر نخوره بر نخوره

اگه تنهایی خوبی دارم

اگه از خلوت خود سرمستم

اگه چون پروانه بی ازارم

خواب بودم بیدار شدم

اشتی کردم با خودم

به کسی بر نخوره بر نخوره

اگه دستم پر عطره یاسه

اگه در پیله خود خوشبختم

کسی جز من منو نمی شناسه

به کسی برنخوره بر نخوره

اگه من اهل خراب ابادم

شجره نامه من مال منه

به کسی چه من یکی ازادم

خواب بودم بیدار شدم

اشتی کردم با خودم

 

" شهیار قنبری "

 دلم می خواد تو تنهایی ، روح جهان رو تو وجود خودم حس کنم .....

 

دلم واسه هیشکی بودن تنگ شده .

از همه چی خسته شدم ، دلم می خواد تنها باشم ، خودم باشم و خودم

تنهای تنها ، هیشکی دوسم نداشته باشه ، تو دل هیشکی حتی یه ذره جا نداشته باشم ، اصلا همه از من بدشون بیاد

دلم می خواد برم یه جا تهای تنها زندگی کنم ، فقط من باشم و یه کلبه کوچولو یه اتاقه ،

 و یه منظره روبروم بود ، پر از گل و درخت ........... اصلا یه باغ باشه

صبح ها با صدای پرنده ها و وقتی که افتاب هزار رنگ رو ادامم به رقص در میاد از خواب بیدار شم ،

صبح ها خورشید تو اسمون باشه ، یه هوای افتابی ، ظهر ها بارون بیاد ، و شب ها هم مهتاب مهمونم باشه ، .........چه زندگی ای می شه

دلم می خواد روح جهان رو تو وجود خودم حس کنم ، با زبون پرنده ها اشنا بشم ، نگاه معصوم یه ببر گرسنه رو بفهمم ، تو زیبایی یه اهو غرق بشم ،

دیگه نمی خوام گربه داشته باشم ، دیگه گربه ها رو عین قبلا دوست ندارم ،

دیگه نمی خوام ته مونده غذام رو بدم به گربه ها ،  بلکه حتی می خوام غذای خودم رو با پرنده ها قسمت کنم ، دلم می خواد با مورچه ها حرف بزنم ........

همیشه از سه تا موجود زنده خوشم می اومده ،

پرنده ها و ماهی ها و مورچه ها

و تنها موجوداتی هستند که هیچوقت نمی تونم اونا رو فقط واسه خودم نگه دارم

اگه بخوام پرنده ها رو همیشه پیش خودم نگه دارم باید اونا رو بذارم تو قفس که اون موقع اسمون رو ازشون می گیرم

اگه بخوام ماهی ها رو همیشه پیش خودم داشته باشم باید اونا رو تو یه تنگ کوچولو نگه دارم که اون موقع هم دریا رو ازشون می گیرم

اگه بخوام مورچه ها رو همیشه پیش خودم داشته باشم ، بازم باید اونا رو تو یه ظرف شیشه ای نگه دارم که اون موقع هم زمین رو ازشون می گیرم

پس من هیچ چیزی رو که دوس دارم نمی تونم پیش خودم داشته باشم ، چه فایده داره با بقیه چیزایی که دوس ندارم  به زور کنار بیام

**********

دلم می خواد نرم باشم ، ظریف نه ها فقط نرم

اگه ظریف باشم زودی می شکنم ، می خوام نرم باشم تا انعظاف پذیر باشم و فقط خم و راست شم ، نه اینکه خورد شم

دلم می خواد با درخت ها حرف بزنم بینم وقتی یه پرنده بهشون تکیه می کنه و لونه اش رو رو شاخه های اونا می سازه چه احساسی دارن ؟ وقتی یه پرنده رو اونا زندگی می کنه چه حسی دارن ؟

***********

دیگه دلم نمی خواد قهقهه بزنم ، فقط دلم می خواد لبخند بزنم ،

دلم می خواد تو یه خونه باشم که** قاصدک هام ، گلبرگ های خشک شده ام ،شاخه گل های خشک شده ام ،  گنجشک کوچولوی خشکِ مصنوعی ام که نشوندمش رو گلبرگ هام و یه چتر کوچولو ( چتر های تزیینی های مال شیرینی ها که از تو کافی شاپ کش رفتم ) گذاشتم بالای سرش که یه وقت زیر بارون خیس نشه که اگه نمی تونه بپره ، بعدا بهونه نیاره بگه بارون روم باریده و خیس شدم و نمی تونم بپرم ، عروسک هام رو ** بزارم توش

می خوام دیوار های خونه ام رو کرمی ، نه نه ، شیری رنگ کنم ، در هاش رو هم سفید ، روشون هم نقاشی کنم ، شعر بنویسم ، .................

با اینکه می دونم این خواسته هام عملی نیس ولی کاشکی که این رویا به واقعیت بپیونده ،چون واقعا به یه همچین جایی که تنهایی توش زندگی کنم خیلی احتیاج دارم ، خیلی.

دوس دارم اینقده با طبیعت خودم رو مشغول کنم که دیگه وقتی واسه اشیا ها و چیزای دیگه نداشته باشم ،

دوس دارم کتاب بخونم ، اره راستی می خوام همه کتاب هام رو هم ببرم ، همه کتاب های نیمه تمومم رو بخونم ، مخصوصا کتاب " زهیر " مال پائولو کوئیلو رو که خیلی وقته که گیر خوندنشم ولی همچنان چند صده هس که  تو صفحه های وسطی اش جا خوش کردم ،  ..................

دلم یه تنهایی عمیق می خواد ، یه کلبه ، یه باغ ،و دریا ، یا حتی یه رودخونه ، یه جوی

خودم باشم و طبیعت ........

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار

شاد باشین و بارونی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 1:58  توسط دختر بارونی | 
 
بارش اولین بارون
ارتباط های بارونی
قطره بارون های پیشین
درباره این بارونسرا
پیراهن خیس ابر
تنپوش من است
صد باغ تبر خورده
در اغوش من است
این زندگی کبود
_ این تلخ بنفش
زخمی ست که سالهاست
بر دوش من است

آدرس قطره های بارونم
پرنده مهاجر (داداش سهراب)
حکایت دایی بیلاد با "مانی"و"مهراد"
عشق پاکه بهار و مرتضی
آمین
بچه اژدهای خواننده
هفت اقلیم
عروسک مو مشکی
لبخند اشک
ستاره
من هستم ( ساسان )
شعر و دکلمه نویسی مارال
صخره مهربون
سنگ صبور
سوخته
فیقولی
رویای مامان نرگسی
رویای برفی
مطهر جونم
اکیا
تابلو بازاره این چند تابلو
انجمن الکیون ...
آرشیو قطره های بارونم
قطره بارون های قدیمی
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
آدرس قطره های بارونم
سرگذشت دو قطره بارون
بابابزرگ مهربون خودم ( هفت اقلیم )
فقر و درویشی
گروه فرهنگی هنری " بی تا "
بابک (بابکس خودمون )
امینو کوپرز (گنجشکی ......)
شاپری ( غم زیبا )
نرگسی جونم
تنهایی
دختری که عاشق مادرش بود ولی ....
گور فریاد های مرده !
باز مانده از پرشین لاگ
خرابات (همشهری خیالی من)
پسری که با بارون مشکل داشت .....!!!
عابد و سراب
مریم های صورتی پرپر
صهبای چشمون سیاه
مرا بیدار کن از این کابوس بیداری
هیچستان " آرش هنرمند "
طنز خوشمزه
مسیحِ عادی
گل اقای عزیز و مهربون خودم
آبی تر از خسته
عاشقانه های شهاب
کسری پیرو
رودخونه
الهه برگ ریز
سنگ صبور
مولود
مشق عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دختر بارونی