![]() |
![]() |
|
| من دلم می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ ....... |
" عشق ..... " چه واژه ای عظیمی . احساسی که انسان رو به هر کاری وا می داره . …… اینجا یکی نیس که منو بشکنه ؟ کی می گه من شکستنی نیستم ..... یه امتحان کنین تکه تکه شم ! نه ، پودر شم که دیگه نشه جمعم کرد . اره ؛ اینجوری بهتره !! .... کسی نیست ؟ فقط زیر اسمون باشه . اره ، که با اولین بارون خیس شم . با اولین قطره بارون چقد دلم بارون می خواد ...... " بارون " چه جوری به خودم اجازه می دم همچین کلمه مقدسی رو به زبون بیارم ؟؟؟ نمی دونم .؟؟ بعضی وقتا خوبه ادم یه چیزایی رو ندونه . چون هر وقت که احساس کنی می فهمی و می دونی ...... دیگه مسولیت داری ! اره ، بعضی موقع ها نفهم بودن به درد می خوره ..... نه؟ ...... کسی نیست ؟ بعد از اینکه بارون خوردم منو بریزه تو خاطره ها و بزاره که جام رو هم بارون بشوره . . ازخاطره ها فقط یه یاد باقی می مونه ...... و یه گذشته !! اره ، اینجوری بهتره ؛ اینجوری خیلی بهتره . . کسی نیست ؟ کسی نیست منو بشکنه ؟ اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:18 توسط دختر بارونی |
|
|
من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم مرا ببوس بی بی بی لب مرا ببر تا لب امشب مرا بخوان بی بی بی ساز مرا برقص تا ته آواز مرا بخش اگر تو را به باد سپردم اگر تو را به اوج ترانه نبردم مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم در مرگ برگ اگر چه به گریه نشستم مرا ببخش اگر که دریا وار نبودم ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم مرا ببخش ..........
دستام یخ کردن ، دارن رو کیبورد می لرزن .... خواب به چشمام نمی یاد ............ مرا ببخش . تو پرنده بودي من سرو ....ريشه هام توي زمين بود.... اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:10 توسط دختر بارونی |
|
|
واژه را باید شست . واژه باید خود باد ، واژ باید خود " باران " باشد چتر ها را باید بست، زیر " باران " باید رفت . فکر را ، خاطره را ، زیر " باران " باید برد . با همه مردم شهر زیر " باران " باید رفت . دوست را ، زیر " باران " باید جست . زیر باران باید با زن خوابید . زیر باران باید بازی کرد . زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت ، زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی اب تنی کردن در حوضچه " اکنون " است . ..... کاش یه لحظه توی کل زندگیم پیدا می شد که بتونه تمام سکوت هام رو فریاد کنه .
از دیروز صبح تالا بارون داریم . قطره های اسمونیی که روح زندگی تو وجودشون خلاصه شده مهمونمونن . کاش موندگار می شدن .... دیشب بارونه خیلی قشنگی داشتیم ، اروم می بارید ولی یهو اسمون شروع کرد به رعد و برق زدن و یه باد خیلی پر انرژی شروع کرد به وزیدن و قطره های بارونو همه جا پخش میکرد ، نمی تونستم وسط حیاط واستم ، چون باد خیلی شدید بود و کلی از سیب های درختمون رو می کند و اگه می خواستم تو حیاط واستم باد ؛ سیب بود که به طرفم پرتاب می کرد ( منم ترسیدم که با این وجود یه نیوتن بارونی پدید بیاد ) ، ولی هر جا که وامیستادم باد قطره های بارون رو تو اغوشم می اورد ، می خواستم دیشب بپستم چون حس می کردم خیلی حرفا واسه گفتن دارم ، ولی عین همیشه تا یه باد اومد برق هامون قطع شد و تو بی برقی سیر می کردیم . درسته حرفام کمی تا قسمتی ابری پریدن ولی حس پست زدنه تو وجودم مونده بود ، منم گفتم تا این حسه نپریده دو دستی بچسبمش .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:1 توسط دختر بارونی |
|
|
بارش اولین بارون ارتباط های بارونی قطره بارون های پیشین |
| درباره این بارونسرا |
پیراهن خیس ابر
تنپوش من است صد باغ تبر خورده در اغوش من است این زندگی کبود _ این تلخ بنفش زخمی ست که سالهاست بر دوش من است |
| قطره بارون های قدیمی |
|
مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|