تبليغاتX
دختری که معتاد بارون بود ....
من دلم می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ .......

جز تو حضور هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم حتی عشق را ........!!!!!!

 

روز خوبی بود . _ بهترین جمله ای هس که به ذهنم رسید واسه امروز بگم _

....

خیلی کم کار شدم ، می دونم خودم

کم این ور و اون ور سرک می کشم و قطره بارونی یادگاری می زارم ، می دونم خودم

تازه شاید از این کمتر هم بشه

.......

.......

 ..........

 

دلم شور می زنه

دلم شور می زنه

مال خودته ، هر دوش مال خودته ، خدا اونا رو بهت داده که .....

حس قشنگیه وقتی می بینی می تونی زندگیه یه انسان رو نجات بدی ... می دونم

یه حس قشنگ که با مسئولیته همراهه

...............

پس چرا تو دل من اینجوریه ؟؟؟

 

با اين همه از ياد مبر که ما

                                        - من و تو -

انسان را رعايت کرده ايم

    ( خود اگر شاهکار خدا بود يا نبود )

                                                    و عشق را رعايت کرده ايم .

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار .
شاد باشی و بارونی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:5  توسط دختر بارونی | 

 

 

خداوند دعای انهایی را می شنود که می خواهند

 نفرت از انها گرفته شود

 ولی به دعای انهایی که میخواهند

 از عشق بگریزند ناشنواست ...

 

یادمه اولین پستی که تو پرشین لاگ زدم با همین مضمون بود ، چه خوش خیال و کوته فکر بودم اون موقع که دوست داشتم همیشه همچین جمله ای گیرا بشه / چرا خدا همچین کاری می کنه ، مگه اونایی که می خوان عشق ازشون فرار کنه ادم نیستن ؟

مگه اونا بنده خدا نیستن ، پس چرا خدا دعاهاشونو نمی شنوه ؟ _  این بی رحمیه _

نیست؟؟؟

ــــــــــــــــــــ

کاش زمان وامیستاد تا با بارونم فرار می کردیم / فــــــرار / اصلا از تو زمان می رفتیم بیرون ، تو یه دنیای دیگه ، تو دنیایی که زمان توش نباشه

 

_ گفتم : چرا زمان وانمی سته ؟

گفت : نمی دونم !!!

گفت : دست من نیست ، واقعا دست من نیست ، تازه من که نمی تونم بخاطر خودم زمان رو وایسونم  _

 

حالم از زمان به هم می خوره ، حالم از این ثانیه ها که دارن تند تند می رن  به هم می خوره ، خداییش عجب رویی هم دارن ، هر چی نگاشون می کنی از رو نمی رن ، باطریشو هم که در بیاری هنوز یکی دیگه هس که داره می شماره ، هر ساعتی رو که از کار بندازی بازم یکی دیگه هس ، بازم میلیونها میلیون ساعت دیگه هم هس ، گیریم که همشونو هم که از کار بندازی ولــــــــی بازم یکی دیگه هس ، ساعت زمان !!!! ، اونو باید چیکار کرد ؟

هزاره های زمان / صده های زمان / دهه های زمان / سال های زمان / ماه های زمان / هفته های زمان / روز های زمان / ساعت های زمان / دقیقه های زمان / ثانیه های زمان / لحظه های زمان !!!!

 

جونِ من بیا زمان رو وایسونیم / وقتی قسم جونِ خودم رو می خورم قسم جون تو هم هس دیگه / من یعنی تو / تو یعنی من / من و تو یعنی : ما .... / تو رو خدا بیا زمان رو وایسونیم و از توش بریم بیرون .....

بریم تو یه ابر با هم زندگی کنیم ، نه !!! یه قطره بارون هم بسه / اره بریم تو یه قطره با هم زندگی کنیم ... جایی از این پاک تر ... یه قطره بارون تو دل یه ابر

 

کاش زمان وامیستاد تا با بارونم فرار می کردیم ...

ـــــــــــــــــــ

راستی دیشب خواب بارون می دیدم ، اون موقع فکر می کردم بیدارم ، تازه می خواستم که همون موقع بیام و یه پست هم بزنم ..... چه خوابی بود ، بارون شدیدی بود ولی زمانش کم بود ، خورشید هم تو اسمون بود ، خیلی محشر بود

خیـــــــــــــــلی .... تو این تابستون لعنتی مگه اینکه بارون  رو تو خواب ببینم

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار .
شاد باشی و بارونی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:53  توسط دختر بارونی | 
 

نمی دونم دستام کیبورد رو رها نمی کنن

یا کیبورد دستام رو به طرف خودش می کشونه !!!

دستام می نویسن

کلمه ها رو باز کشف می کنم .

تو رو می نویسم ؛

جمله هام  خیس بارون می شن .

تو رو می نویسم ؛

حرف هام بوی بارون می گیرن .

تو رو می نویسم ؛

این قطعه به زلالیه بارون می شه .

تو رو می نویسم که خودِ بارونی و همه جا حس می کنم تو رو .

....

اینهمه بخشندگی که تو وجودته رو تو بارون واضح می بینم

.

بارون سخاوت رو از تو یاد گرفته یا تو از اون؟

تو بارون رو بارون کردی یا اون تو رو بارونی کرده

،

تو بوی بارون میدی یا بارون بوی تو رو می ده ؟

اره !!!

تو خودت بارونی ،

تو خودت بارونی بودن رو به قطره های بارون یاد می دی

تو خودت بارونی....

تو از روح پاکی که خدا تو وجودت گذاشته تو قطره های بارون دمیدی و اونا بارونی شدن

تو از بارون هم پاک تری

اره !!!

تو خودت بارونی

....

 

تو خودت بارونی .....

 

فرهاد واسه شیرینش بیستون رو کند

یه نگاه سمت شمال بنداز

نیست که نیست ..

کوه دماوند رو می گم

تو نگفتی اگه عاشقتم اینکار رو بکنم ولی من دماوند رو از جا کندم .

خیلی اسون بود

به اسونی لیسیدن یه بستنی چوبی

به اسونیه بستن بند کفش

ولی حالا با یه کوه به این بزرگی چیکار کنم؟

کاش بزارمش وسط کویر لوت

نه می زارمش وسط خلیج فارس

اصلا چرا اونجا

یه نگاه به اینطرف بنداز

اره

بهتره بزارمش رو کوه دراک خودمون تا همه بفهمن

فرهاد یه ذره هم عاشق شیرین نبوده

.......

اروم باش

که خدا بارون بودن رو برات نوشته .

اروم باش و بارونی

 ...

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار .
شاد باشی و بارونی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 3:3  توسط دختر بارونی | 

 

" کمکم کن نزار اینجا لب مرگ رو بوسم ....."

...........

اشکالی نداره با همین قفل سکوت زندگی می کنم

به تموم دلهایی که به بزرگی شب و به وسعت یه اقیانوس ارامش هستن عشق می ورزم

این روزا اشک قلبم خیلی مزاحم چشام می شه . به هر بهونه ای خودشو از چشام سرازیر می کنه

مامانم جرات یه کلمه حرف زدن رو نداره ....

چون می دونه یا بازم باید سرم رو بگیره تو اغوش گرمش و به صدای هق هق هام گوش بده ، یا باید صدای هق هق هامو از تو اتاق که با شعر " مرو ای دوست " هم اغوش می شه بشنوه ....

دلم برا دفترم تنگیده ....... غیر از دلم و چیزای توش ، همه چیزمو می دم تا بهم پسش بدن .

ذره ذره های روحم به کلمه کلمه اون دفتر احتیاج داره ..... شعرام داشتن جون می گرفتن که .....

اسمون هم نمی باره .... سرگرونی می کنه

یادش به خیر " شعر مرداب " صدای ......

...........

بارون می خوام ، یه قطره اش بسمه ، قول می دم زیرش نچرخم و تا اونجایی که می تونم همه قطره هاشو تو اغوشم نگیرم ..... یه قطره اش بسمه

عین یه دختر خوب یه جا ساکن می شینم

فقط ......

بارون می خوام 

دوبارههههههههههههههه ......... دوباره چشام داره بارونی می شه ، همه چیزایی که نوشتم دارن جلو چشام راه می رن ، نه اونا راه نمی رن ، یه قطره داره تو چشام می لرزه .......

نمی خوام ..........

گریه نمی خوام

اشک نمی خوام

من من من من من من من من من من من من من من من بارون می خوام .......... بارون

 

" بس کن خدا را بیخودم کردی

من در چگور تو صدای گریه خود را شنیدم باز ،

من می شناسم ، این صدای گریه من بود "

" م _ امید "

 

گرمه ........ رو گونه هامه ..... داره سقوط می کنه ..... الان می افته ...... دارم بهش می خندم

نذاشتم بیفته ..... با دستام کشتمش ...... بقیشونم  دارن میان ، حوصلشونو ندارم ، ......

کاش شعر رو عوض کنم

اره..... این چه شعریه من گذاشتم

" گل گلدون من .. ماه ایوون من ... از تو تنها شدم ... چو ماهی از اب ...

گل هر ارزو .... رفته از رنگ و بو ..... من شدم رودخونه .... دلم یه مرداب .... "

بزار تا عوضش کنم .....

اها بهتر شد

" ای ماه ببین که شب چه زیباست

یار امده یار امده اینجاست

هنگامه عریانی دنیاست

هنگام ترنم و تماشاست "

......

بهترم ... نمی دونم الان اینا رو می پستم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟

یه چند روزی یه چند هفته ای دارم می رم خونه مامانبزرگ ، دور از جون تصمیم دارم درس بخونم .

اگه چند روزی نبودم رو حساب بی معرفتی نزارین و اینکه نمی دونم ..... ولی این پستم اصلا غمگولانه نیست .

 

بارون می خوام ..............

 

و عین همیشه ،

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار .
شاد باشی و بارونی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:44  توسط دختر بارونی | 

 

موهای سرکش رو میبافم و دستها رو از زیر چونه خلاص میکنم و چشمها رو میبندم و به بوسه ای تبدار فکر میکنم...

 

چشمها رو میبندم و به بوسه ای تبدار فکر میکنم...

 

در اندیشه ام ؛

در اندیشه ام که چه کسی نقطه عشق را در قلب من کاشت ؟

چه کسی خواب دوست داشتن را در بیداری من گذاشت ؟

چه کسی بارانی بودن را برایم نوشت؟

......

در اندیشه ام ؛

در اندیشه ام که چه کسی تمامی تو را به من می بخشد !

چه کسی رویای با تو بودن تو را برایم زنده می کند !

چه کسی از تو در گوشم زمزمه می کند !

.....

در اندیشه ام ؛

که چه کسی از باران برایم شعر خواند .....

چه کسی از عشق برایم ترانه گفت ....

نه !

در اندیشه ام که چه کسی دل را در وجود من دمید ......

......

در اندیشه ام ؛

که چه کسی اندیشیدن را به من یاد داد .... ؟!

؟

...........

 

اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار .
شاد باشی و بارونی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:21  توسط دختر بارونی | 
 
بارش اولین بارون
ارتباط های بارونی
قطره بارون های پیشین
درباره این بارونسرا
پیراهن خیس ابر
تنپوش من است
صد باغ تبر خورده
در اغوش من است
این زندگی کبود
_ این تلخ بنفش
زخمی ست که سالهاست
بر دوش من است

آدرس قطره های بارونم
پرنده مهاجر (داداش سهراب)
حکایت دایی بیلاد با "مانی"و"مهراد"
عشق پاکه بهار و مرتضی
آمین
بچه اژدهای خواننده
هفت اقلیم
عروسک مو مشکی
لبخند اشک
ستاره
من هستم ( ساسان )
شعر و دکلمه نویسی مارال
صخره مهربون
سنگ صبور
سوخته
فیقولی
رویای مامان نرگسی
رویای برفی
مطهر جونم
اکیا
تابلو بازاره این چند تابلو
انجمن الکیون ...
آرشیو قطره های بارونم
قطره بارون های قدیمی
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
آدرس قطره های بارونم
سرگذشت دو قطره بارون
بابابزرگ مهربون خودم ( هفت اقلیم )
فقر و درویشی
گروه فرهنگی هنری " بی تا "
بابک (بابکس خودمون )
امینو کوپرز (گنجشکی ......)
شاپری ( غم زیبا )
نرگسی جونم
تنهایی
دختری که عاشق مادرش بود ولی ....
گور فریاد های مرده !
باز مانده از پرشین لاگ
خرابات (همشهری خیالی من)
پسری که با بارون مشکل داشت .....!!!
عابد و سراب
مریم های صورتی پرپر
صهبای چشمون سیاه
مرا بیدار کن از این کابوس بیداری
هیچستان " آرش هنرمند "
طنز خوشمزه
مسیحِ عادی
گل اقای عزیز و مهربون خودم
آبی تر از خسته
عاشقانه های شهاب
کسری پیرو
رودخونه
الهه برگ ریز
سنگ صبور
مولود
مشق عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دختر بارونی