![]() |
![]() |
|
| من دلم می خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ ....... |
|
تو مال اینجا نیستی تو جات تو اسمونه بیچاره اون دلی که قدر تو رو ندونه تو از نگاه تشنه جاری شدی بباری رها شدی تو انگار بارونِ بی قراری بارون و بی قرارم همش در انتظارم اون نمی یاد به خونه تا کی باید ببارم بغضت رو از تو سینه خالی بکن می تونی تو پاک و مهربونی قدر منو می دونی تو با زمین غریبی تو اسمونو داری به شهر ادمک ها تا کی می خوای بباری تو شهر ادمک ها تا کی می خوای بمونی تو مال اینجا نیستی تو خیلی مهربونی ...... چه لذتی داره وقتی یه نفر این شعر رو بهت تقدیم می کنه درست تو موقعی که فکر می کنی اصلا درکت نمی کنه .. آبجی " مریم " گلم هم بعضی موقع ها این خواهر کوچولوشو بدجوری غافلگیر می کنه خودمونیما ، رگ خواب منو هم خوب بلده !!! با اینکه خودش هم می دونه اصلا لیاقت این شعر رو ندارم ولی واقعا کف بُر شدم وقتی جلو همه برگشت و گفتش که این شعره تقدیم به ؛ " تو .... . . به جرات می تونم بگم به آرامشی که مدتها انتظارش رو می کشیدم رسیدم .
یه حس ارامش خیلی قوی دارم ، از وقتی دفتر شعرم پیدا شده انگاری یه گمشده ای رو که خیلی وقت بوده دنبالش می گشتم ، یه نفر واسم پیداش کرده . با اینکه هنوز به دستم نرسیده و دلم واسش لک زده ولی همینکه می دونم جاش امنه آرومم می کنه . دست تو که باشه انگاری دست منه ، همین خیالم رو از همه جهت راحت می کنه . واقعا نمی دونم چطور ازت تشکر کنم _ می دونم که الان اینا رو می خونی _خواستم بدونی تا امروزِ عمرم بزرگترین کاری که یه نفر می تونست در حق من بکنه همین بود ، از روزی که این دفتر ازم دور شد ، به خدا گفتم هر چیزی رو که می خوای ازم بگیر فقط دفترم رو بهم برگردون ، حاضر شدم همه چیزایی رو که دارم بدم تا دفترم باز به دستم برسه ، ولی الان با وجود اینکه همه چی رو دارم ، دفترم رو هم دارم ..... تا اخر عمرم مدیونتم و نمی دونم چطوری می تونم این مهربونیت رو جبران کنم . ........ این شعری رو که مریم به من تقدیم کرد ؛ از ته دلم به تو تقدیمش می کنم چون مطمئنم که لیاقتشو داری .... بدون تو این دفتر خالی تا چند؟تا چند ورق خواهد خورد؟ نام ات سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد.... متبرک باد نام تو.... و ما هنوز دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را ......... (شاملو)
اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار شاد باشی و بارونی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 8:26 توسط دختر بارونی |
|
|
تقدیم به مادر عزیزم که تمام زندگیم را مدیون اونم : تنت به ناز طبیان نیازمند مباد
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفا ....... !!!!! تقدیم به مادرعزیزم که تمام وجودم از اوست .
اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان باران بیار شاد باشی و بارونی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:53 توسط دختر بارونی |
|
|
این اهنگه با تمام زیباییش داره رو مخم راه می ره ولی گوشش می دم . بازم و بازم ..... این اهنگ رو یه بار مسیح گذاشته بود تو وبلاگش ، می گفت اگه گوشش بدی معتادش می شی راس می گه وقتی می زارمش تا 2 ساعت /3 ساعت یه اهنگ 43 ثانیه ای تکرار می شه ، با صدای بلند مسیح اینو در جواب به یکی از بچه ها گذاشته بود در رابطه با عشق تو این اهنگ پر از حرف عشقه ........ حرف عشق ؟!!! اصلا کی می گه عشق حرفه عشق چیه؟ نه ! جواب نمی خوام یکی می گه عشق دیوونگیه یکی دیگه می گه عاقل شدنه یکی می گه عشق تویی یکی می گه عشق اونه یکی می گه ....... ........ ولی هیچکدوم نمی دونن عشق چیه منم نمی دونم یادمه یه بار یکی می گفت _ عین جمله اش : _ : "عشق واژه ایست مبهم ...... حداقل برای من مبهم ..... نمی دانم شاید هم عشق را برایم خوب تعریف نکردند . " تعریف ......؟؟؟!!!! ولی من می گم عشق خودش تعریف شده هس ولی ما تعریفش رو گم کردیم ( شایدم قاطیش کردیم ) . جواب نمی خوام که کجاست و چه جوری پیداش کنیم مهم اینه گم شده ..... و من با اینهمه ادعا می کنم که " عاشقم " نمی دونم شاید عشق عین این " لیمویی " که دارم می خورم باشه ؛ ترش شایدم عین هسته این لیمو باشه که یا باید قبل از خودن درش بیاری ، یا بعد از خوردن از تو دهنت درش میاری و دور می ندازیش ، یا شایدم اصلا وقتی رفت تو دهنت درش تمی یاری و می جویش _ با تمام تلخیش _ و قورتش می دی شایدم عین این " ادامسی " که دارم می جوم ؛ کش بیاد شایدم عشق همین " شماره ای" باشه که رو صفحه تلفنمون افتاده ؟ شایدم همین " اهنگی " باشه که دارم گوش می دم ، 43 ثانیه که تکرار می شه شایدم نوید زنده بودن باشه ، عین صدای خروپف بابایی که در اوج اعصاب خورد کنی نوید زنده بودنش رو می ده شایدم عین این گربه ای که پریشب تو جوی خیابون اردیبهشت دیدم و تا یه ربع که مامانم تو مغازه بود داشتم نگاش می کردم ،و باهاش بازی می کردم ملوس باشه ولی بی وفا _ ( نمی دونم این چه ارادت خاصیه که به گربه دارم ، گربه ها رو دوس دارم ، شایدم واسه این باشه که خودم تو سال گربه به دنیا اومدم ، دلم هوس کرده یه گربه دیگه بیاریم بزرگ کنم ولی ..... اگه بگم مامان از خونه می ندازتم بیرون ) _ اصلا بابا بی خیال ...... به قول مامانبزرگم : " عشق و پشق و بنداز دور " نمی خوام کسی بهم بگه عشق چیه مهم اینه که از دید من عشق شاید اینا باشه اره مهم منم .... من یعنی تو .... تو یعنی من ..... و بازم من یعنی تو و در کل ما یعنی بارون یعنی قطره های بارون اره این مهمه . . . " بس کنم این گفته را گفته اشفته را خفته ای و خفته را گوش به گفتار نیست " بدرود .
راستی راستی شنیدم اون دور دورا بعد از یه ماه و اندی بارون اومده ، بازم خوش به حالتون ........ این ورا صادر نمی کنین ؟ اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 9:18 توسط دختر بارونی |
|
|
هر نتي كه از عشق سخن بگويد زيباست. حالا سمفوني پنجم بتهوون باشد. يا زنگ تلفني كه در انتظار صداي توست. ........
طبق معمول ساعت 6 بیدار باش یه اب به دست و صورت و لباس پوشیدن و زدن بیرون تو راه یه گل سفید چیدن ، از در خونه تا پل معالی اباد ..... رفتنه نیم ساعت تا سه ربع طول می کشه ولی برگشتنه یه ربع هم نمی شه رفتنه رو راه می ری ..... تا می رسی به همون دریاچه مصنوعی کوچولو ، کنارش وایسادن و ......... امروز باد نمی اومد و ابها اصلا تکون نمی خوردن ، ثابت بودن ، تو رویاهات خلوت می کنین با هم و ........ ، اخر سر هم طبق معمول گل رو تو دهن ابها می ندازی و از گله قول می گیری که حرف هات رو به گوشش برسونه و از دلتنگی هات براش بگه . اَه ه ه ه ه ه ه بازم این زنه اومد رد شد ، چقد ازش بدم میاد ،همیشه هم می بینمش ، از نقابش بدم میاد ، چون همیشه نور رو منعکس می کنه و یه جورایی انگاری برق می زنه و نورش می خوره تو چشمم ....... _ همین می تونه دلیل قانع کننده ای باشه تا از صاحب اون نقاب هم بدت بیاد _ خیلی ازم جلوتره اونقده می دوم که ازش بزنم جلو ..... دوست دارم باهاش لج کنم نمی دونم چرا ؟؟؟؟ خیلی می دوووووووم ، انگاری قفسه سینه ام گره می خوره تو هم ، ولی بازم می دوم چون نمی خوام پشت سرش باشم ... میرسم خونه ، مامانم با تعجب می گه : چرا اینقد زود ؟؟؟ _ ..... لباسامو که عوض می کنم ، یه بوی اشنا می پیچه تو وجودم ، خیلی اشناس .... هر چی فکر می کنم یادم نمیاد بوی چیه ، اصلا نمی دونم از کجاس . لباسامو که می خوام بزارم تو کمد ، می فهمم که اون بوی محشر از کدوم لباسم بوده ، عین دیوونه ها لباسه رو می گیرم دست و تو خونه می دوم و جیغ می کشم ، مامانم هم فقط مات و مبحوت نگام می کنه ، بعد به زور می ندازتم تو حموم می گه یه چیزیت شده ، یه دوش بگیر تا ادم شی . یه ربع به 10 .. تلفـــــــــــــــــــــــن می زنم 12:6 بازم تلفــــــــن دارم ، 2 بار بینش قطع می شه و باز تماس گرفته می شه 1:30 بازم تلفن و هنوز 30 ثانیه نگذشته که تلفن ما قطع می شه تااااااااااا 10 دقیقه و ........ باقی روزگار
اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان ، باران بیار .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:39 توسط دختر بارونی |
|
|
بارش اولین بارون ارتباط های بارونی قطره بارون های پیشین |
| درباره این بارونسرا |
پیراهن خیس ابر
تنپوش من است صد باغ تبر خورده در اغوش من است این زندگی کبود _ این تلخ بنفش زخمی ست که سالهاست بر دوش من است |
| قطره بارون های قدیمی |
|
مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|